تبليغاتX
جوانان اریائی

جوانان اریائی

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

این پایگاه اینترنتی محل ایجاد دوستی ها و مکانی پر از صمیمیت و جوانیست....امیدوارم در کنار هم و با هم بتوانیم این دوستی ها و رفاقت ها را در عمل نیز به کار بندیم...همه ما در یک جا با هم اشتراک سلیقه داریم و ان هم انتخاب مجله وزین جوانان امروز است...امیدوارم از خواندن مطالب ما که توسط نویسندگانی از سراسر ایران عزیز می باشد، لحظات خوب و خوشی را سپری کنید.

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
آرشیو موضوعی
جوانان امروز
عمومی
از سر دل تنگی
مدیریتی
ورزشی

نویسندگان
مدیر وبلاگ: ذبیح - خرمشهر
رضا اولادی-قزوین
سحر- شهرضا
معصومه رحیمی- سبزوار
سوگند- ماهشهر
ارمغان زمان فشمی- تهران
مجید شجاعی- تهران
restles- ملایر
پوپک- شیراز
رویا - تهران
محسن - ابهر
نرسیس فیگو - بشرویه
دختر خورشید- تهران
سعید- اباده
علیرضا - شیراز

پیوندها
قزوین امروز
صدای و سیمای مرکز قزوین
دانشگاه بین المللی امام قزوین
سایت اطلاع رسانی استان قزوین
معلوم هنر دوست
مجهول
ارمغان زمان فشمی
دختر خورشید
نرسیس فیگو
سوگند
تو را من چشم در راهم
مجله جوانان امروز
رز قشنگ شادی....سلی
معصومه رحیمی
رویا
سحر
بر بلندای خیال ( حنانه)
ذبيح
سایه
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

گنجینه ای از گل و انار و گلپر
اول:
جای خوبی است اینجا... با دیدن ترانه کریستی برگ روحم تازه شد!

دوم:
 این روزها کتاب هایی از"سیدنی شلدون" می خوانم و یک نکته درآنها توجهم را جلب می کند و آن نوع نگاه نویسنده، به مقوله روابط زن و مرد و عشق و پیوند ازدواج است. من فکر می کنم این غربزدگی و شرقزدگی نیست که مناسبات آدمها را دچار تغییر کرده است، بلکه اوضاع در تمام دنیا به صورتی پیش رفته که بسیاری از ارزش ها رنگ باخته اند.
وقتی سیدنی شلدون هشتادساله درآن سوی دنیا ـ که ما به عنوان مهد فساد نگاهش می کنیم و این تمام آن چیزی است که از غرب ساخته ایم تا عقب ماندگی هایمان را نسبت به آنها توجیه کنیم و بتوانیم همچنان به تمدن باستانیمان که خیلی جاها خودمان دست به نابودی اش زده ایم، ببالیم ـ هم از تعابیر "نجابت"، "عشق"،" اعتماد متقابل" و قانونمند کردن پیمان ازدواج" دفاع می کند، ناخودآگاه حسرتی وجودم را پر می کند که ای کاش ما هم مثل پدربزرگ ها و مادربزرگ هایمان - چه ازنوع وطنی و چه از نوع شلدون غربی ـ بودیم. به ازدواج بزرگترهای فامیل فکر کنید.آنها که نه اینترنت را می شناسند و نه حتی بلدند با موبایل کار کنند... اما به عنوان دو وزنه خانواده( زن و شوهر) چنان با بد و خوب همدیگر می سازند و پشتیبان هم هستند که آدم فکر می کند دیگر نظیرشان را نخواهد دید، اقلا نه در میان آهن پاره های تمدن و کافی شاپ و پارتی و سیگار و دوست دختر و دوست پسر...نه در این جاها که محبت خالص انسانی رنگ می بازد.دوستی ها با هوس می آمیزد و با مونتاژ عکس و خانه خالی و خشونت به پایان می رسد. هرکس به فکر منافع خودش است، منافعی که اگر حیوانی باشند تاسف آدم را صدچندان می کنند.
دلم صفاو صمیمیت کوچه باغ های قدیمی را می خواهد، عشق ناب، دوست داشتنی که آن قدر ارزشمند باشد که بشود پنهانش کرد. انار و گلپر می خواهم با دست های مهربان مادربزرگ که هنوز وقتی از پدربزرگ مرحومم حرف می زند اشک در چشمهایش حلقه می زند و خاطراتش با او هنوز همان قدر تازه اند که هنگام اتفاق افتادنشان بوده اند. 
غربی ها امروز در موسیقیشان ازمضامین شرقی بهره می گیرند و برای یافتن آرامش گمشده، به بودا و یوگا و عود روی می آورند. شرقی ها امروز در موسیقیشان از مضامین غربی بهره می گیرند و برای یافتن هیجان گمشده، به ایروبیک و اکستازی و اینترنت روی می آورند... ما آدمها نتوانستیم تبادل فرهنگی درستی داشته باشیم. ما فقط از تهاجم فرهنگی بهره مند شدیم.

آنچه در این میان از دست رفته، نه فرهنگ شرق است و نه تکنولوژی غرب... بلکه گذشته هردوی آنهاست، گذشته ای با آدمهای صاف و زلال، آدمهایی که ارزش های مقدستری داشتند... گذشته ای که اگر به آن فکر کنیم گرانبهاترین گنجینه بشریت است.

سوم:
هویجوری... چون تا سه نشه بازی نشه!

                                                   با سپاس:ارمغان زمان فشمی


نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمی- تهران در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 11:46 | لینک ثابت |


خاطرات قشنگ
خاطرات قشنگ من

به دلیل سفرهای زیادی که به همراه تیممون به شهرهای مختلف داشتم خاطرات زیادی هم بالطبع از این سفرها دارم که تعریف کردنش در اینجا خالی از لطف نیست گرچه همچین پر لطفم نیست اما خوب دیگه اگر نظری درباه این خاطرات داشتید حتما نظر بدید

سال هشتاد و چهار برای انجام یک مسابقه رفته بودیم کرمان و بعد از انجام بازی وارد رختکن که شدیم و رفتیم سر ساکهامون تا لباسامونو عوض کنیم دیدیم همه ساکها کوچولو کوچولو سوراخ شدند بعد یکی از بچه ها گفت اینجا رو نوشته چون شما ها بچه قزوین بودید و و از سوراخ و موراخ این جور چیزا خوشتون میومد ساکهاتونو با فندک سوراخ کردیم تا حالشو ببرید بد بدختی ساکهای جدیدمون هم بود که یک دو هفته پیش از باشگاه بهمون داده بودند تو رختکن هم ناراحت بودیم که کیفامون رو سوراخ سوراخ کردند و هم کلی خندیدیم به خاطر نامه سال بعد که به همراه یه تیم دیگه رفتم کرمان ساکمو قایم کردم یه جایی اون زیر و میرا تا دوباره تا دوباره سوراخ سوراخش نکنند

پارسال که رفته بودیم تبریزصبح با چند تا از بچه ها از هتل زدیم بیرون تا بریم یه کم تو سطح شهر ساعت دو تمرین روز قبل از بازی داشتیم همین طور گشتیم و گشتیم تا ساعت حول و حوش یک شد بعد یه ماشین دربست گرفتیم تا ما رو ببره تا هتل و با بچه های دیگه و تیم بریم تو ورزشگاهی که بازی داشتیم تمرین کنیم وسط راه راننده ماشین با یه موتور تصادف کرد و ما پیاده شدیم تا موتوریه رو ببره بیمارستان بعد دوباره ی ماشین دربست دیگه گرفتیم که اونم تو ترافیک گیر کرد و ما ساعت دو به جای اینکه بریم سر تمرین تازه رسیده بودیم به هتل زودی ساکهامونو برداشتیم و از نگهبان هتل درخواست کردیم به یه آژانس زنگ بزنه و ما رو ببره ورزشگاه و آژانس اومد و ما رو برد یه جایی خارج از شهرو گفت اینم ورزشگاه ما گفتیم کو ورزشگاه اونم با اشاره به سمت چپمون گفت اینا ها ورزشگاه یادگارامام بعد ما گفتیم ما ورزشگاه پتروشیمی تمرین داریم اینجا کجاست ما رو آوردی بعد گفت من نمیدونم ورزشگاه پتروشیمی کجاست گفت تازه نگهبان هتل خودش گفتش بیارمتون اینجا ما هم زنگ میزدیم به همراه بچه های تیم چون همه تمرین شروع کرده بودند موبایلاشون رو هم تو ساکشون تو رختکن بود بعد زنگ زدیم هتل و ب هزار زورم بلا آدرس ورزشگاه پتروشیمی رو گرفتیم و به راننده آژانس گفتیم سریعا خودتو به این محل برسون وقتی که ما به ورزشگا ه پتروشیمی رسیدیم مثل سربازهایی که برگ مرخصیشون رو گم کرده بودند یا دیرتر از موعد مقرر اومده بودند شده بودیم همین که رسیدیم داخل محوطه یک از مربیان اومده جلو و گفت معلومه کجایید شما ها ما هم توضیح دادایم بهش و بعد اونم رفتم طرف سرمربی تیم و یه چیزایی بهش گفت و بعد سرمربیمون اشاره کرد که برید و کنار زمین بشینید و تا آخر تمرین نذاشت ما تمرین کنیم و روز بعد هم هیچ کدوم از ماها تو ترکیب قرار نگرفتیم و تازه وقتی برگشتیم جریمه هم شدیم از اون موقع به بعد هر شهری که میرفتم از ترسم تا موقع تمرین تو هتل یا خوابگاه میموندم و از گشت و گذارو دیدن اون شهر خودمو محروم کردم

بازم سال هشتاد و چهار بود که رفته بودیم کرمانشاه و و اول شب با چند از بچه های تیم از هتل اومدیم بیرون که یه کم پیاده روی کنیم ماه رمضون بود و ساعتی بعد از افطار و خیابونا خیلی خلوت بودند سر یه کوچه چند نفر نشسته بودند که ما وقتی میخواستیم رد بشیم بر وبر ما رو نیگاه میکردند و یکی از بچه های تیم گفت چیه ادم ندید و طرف بلند شد بره طرف هم تیزم ما که نذاشتیم و دوستای اون طرف هم بلند شدند و یکی از اونا سوت زد و با زبون کردی و یا لری نمیدونم به دوستاشون و بچه محلشون که داخل کوچه بودند اشاره کرد بیاند نمیدونم اونایی که تو کوچه بودند چه جوری فهمیده بودند میخواد دعوا بشه دیدم چند نفر دیوانه وار و آی نفس کشان با چوب و قمه و چاقو سنگ دارند میدوند طرف ما هم دو تا پا قرض داشتیم دو تا هم قرض کردیم و الفرارخوشبختانه چون هممون ورزشکار و فوتبالیست بودیم خیلی زود از چنگشون در رفتیم و اونا به ما نرسیدند وگرنه معلوم نبود چیکارمون میکردند البته کرمانشاهیا به جز اونایی که به ما حمله کردند خیلی آدمای بامرامی بودند و اون مورد استثنا بود و با لقب برار و برادر ما رو خطاب میکردند

 

بازم سال هشتاد و چهار بود که رفته بودیم یزد روز دوشنبه بود و من میخواستم مجله رو بگیرم اما هیچ کجا کیوسکی پیدا نکردم بعد از نگهبان هتل پرسیدم اینطرفا کیوسک مطبوعاتی نیست اونم گفت نه منم اون موقع ها به مجل خیلی اعتیاد داشتم و گفتم هر طور شده باید مجله رو بگیرم چون بعدش دیگه میرفتم قزوین تموم شده بود و گفتم به درک یه آژانس بگیرم و بهش بگم منو تا یه کیوسک مطبوعاتی ببره مجله رو بگیرم و برگردم آقا ما آزانسو گرفتیم و از این سر شهر رفتیم اون سر شهر و آقای با مزه راننده تاکسی از اون پیرمردای با حال یزدی بود با اون لهجه یزدی بیشتر حرفاشو حالیم نمیشد از بس تند حرف میزد به من میگفت بچه خوشگل تهرون حتی تو قزوینی پیرمداش این طور بهم نگفته بودند بچه خوشگل بابا این یزدی ها که زدند رو دست قزوینیها خلاصه این پیرمده ما رو برد دو سه تا کیوسک که هیچ کدومشون جوانان نداشتند و ما بهش گفتیم زد دیگه کیوسک مطبوعاتی نیست اینجا نداشت اونم گفت من همینا رو بلدم تاز راننده آژانس بود وای به حال اینکه راننده عادی بود خلاصه ما برگشتیم و پول الکی آژانس رو دادیم که هیچ مجله رو هم نگرفتیم من فقط تعجب میکنم شهر به اون بزرگی چرا فقط سه چهار تا کیوسک داشت به گفته راننده آژانس که میگفت دیگه فکر نکنم کیوسکی باشه یعنی یزدی ها اصلا مطبوعات مطالعه نمیکنند این همش برام شده بود سوال و هنوز هم هست البته شاید الان دیگه کیوسک مطبوعاتی اوننجا زیاد شده باشه اینو میگم چون کل شهر رو که گشتیم فقط همون سه چهار تا کیوسک رو دیدم

امسال رفته بودیم رشت قبلش من یه دست شلوار لی سفید و پیرهن سفید و کتانی اسپرت سفید کلا خودمو سفید ست کرده بودم البته اینم بگم این سفر رو به همراه دوستانم رفته بودم نه تیم آقا مارفتیم و یه جایی اطراف رشت توی یه جای با صفا چادر زدیم و بعد از نهار میخواستیم بریم لاهیجان و چادر رو جمع کردیم و جمع و جورشدیم که بریم هوا بارونی بود و من وقتی داشتم میفرتم طرف خیابون که سوار ماشین بشیم پام رو گلا لیز خورد و با همون لباسها ی کاملا سفید ولو شدم تو گل خیس و وقتی بلند شدم دوستام میگفتند شبیه الونگ الونگ شدی و من به زمین و زمان لعنت میفرستادم و اونام داشتند میخندیدند لباس اضافی هم نبرده بودم و با همون لباسا تا لاهیجان رفتیم واونجا لباسامو شستم و یه سرمای قشنگ هم خوردم تو اون هوای بهاری باور کنید من دست و پا چلفتی نیستم و هر کس دیگه ای هم بود شاد اونجا لیز میخورد

خوب تا همینجاش بسه شاید به نظر شما زیاد جالب نبودند و در واقع مسخره بودند اما اگر خوشتون اومد بگید تا سری دوم خاطراتم رو از سفرام در آپ بعدی بگم اینم بگم که نوشته های اینجا رو از دفتر خاطرات شخصیم که هر سفری که برم با خودم میبرمش نوشتم امیدوارم خوشتون اومده باشه اگرم نیومده از بد سلقیگی خودتونه


نوشته شده توسط رضا اولادی-قزوین در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 11:31 | لینک ثابت |


تا حالا شده......فکر کنی که چه جوری معذرت خواهی کنی؟
سلام

تا حالا شده دلت گرفته باشه به اندازه تمام دلتنگی های دنیا؟

تا حالا شده چینی نازک تنهاییت حتی با صدای مادرت بشکنه؟

تا حالا شده دنبال یه شونه بگردی که سرتو روش بذاری و زار بزنی؟

تا حالا شده فکر کنی تو هفت تا اسمون یه دونه ستاره هم نداری؟

تا حالا شده دلت بال بال بزنه واسه این که بمیری؟

تا حالا شده فکر کنی واسه همیشه بری از هر جا که هستی؟

تا حالا شده امیدت از همه جا قطع بشه؟

تا حالا شده توی مشکلات دست و پا بزنی و احساس کنی که داری غرق میشی و هیچ روزنه ای برای رهایی از این وضعیت نداری؟

تا حالا شده فکر کنی چرا خدا نگاهت نمی کنه؟

تا حالا شده بهش شکایت کنی ولی حتی جواب شکایت هات رو هم نده؟

تا حالا شده فکر کنی همه دنیا با تو دشمنن و دارن سعی می کنن تو رو بدبخت کنن؟

اصلا تا حالا شده حس کنی دنیا به اخر رسیده؟؟؟؟؟؟

شاید تا حالا شده باشه که این احساسات رو پیدا کنی شاید هم نه!!!!

ولی من اینا رو با تموم وجود لمس کردم. دنبال یه شونه گشتم که سرمو روش بذارمو گریه کنم. دنبال یه ستاره گشتم که مال خودم باشه. چینی نازک تنهایی خودمو بند زدم. دلم بال بال زد واسه مردن. امیدم از همه جا قطع شد ولی روزنه ای پیدا نکردم. به اون بالایی شکایت کردم ولی حتی جواب شکایتمو نداد. حس کردم همه باهام دشمنن. حس کردم دنیا به اخر رسیده!!!!!!!

ولی چه فایده! شرم آوره که اینو بگم. نمی فهمم چرا سرمو رو شونه همون بالایی نذاشتم. نمی دونم چرا همون نشد ستاره ام. نمی دونم چرا به جای اینکه بهش التماس کنم به بنده هاش التماس کردم. نمی دونم چرا فکر کردم نگاهم نمی کنه. نمی دونم چرا واسه خودش اشک نریختم. بدتر از همه اینکه نمی دونم چرا بهش پشت کردم!!!!!

واقعا نمی دونم. نمی دونم. نمی دونم. نمی دونم.......

حالا با این اوصاف کسی می دونه من چه جوری و با چه رویی باید پیشش برگردم؟؟؟؟؟؟

راستی یادم رفت بگم که بدجوری به دعای همتون احتیاج دارم. یادتون نره که دعام کنید.

موفق باشید.

Restless از ملایر

 


نوشته شده توسط restles- ملایر در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 12:46 | لینک ثابت |


برای دومین دیدار...خیلی شد اما خوندنش خالی از لطف نیست.

 

گل سرخو کی گرفته؟کی داده؟!

 

اگرچه بار اول درست سلام نکردم اما امیدم به جواب سلام دومه! سلام…

خارج از برنامه قبلی اومدم و خیلی هم ببخشید…اما یه حرفهایی بود که گفتم بگم تا نرفته م زیر خاک…

می گفت وقتی گفتم احتمالاً فردا بارون می زنه اخمهاش رفت تو هم که کاشکی فقط تو فلان منطقه و تو اون یکی بباره!...می گفت خیلی بهم برخورد و عصبانی شدم.

(بیچاره خدا که مارو تحمل می کنه)…می گفت بارون که بباره یکی عشق می کنه یکی عزا می گیره. این می گه نبار اون یکی گوسفنداشو نذر می کنه که بابا ببار…

وای وقتی فکرشو می کنم گلوم از گفتن اینهمه تدبیر خدا خشک میمونه.اینهمه بنده خودخواه و خدا یکی یه دونه. مث قضیه رییس جمهوره.اولش زارمیزنه که آقا به من رأی بده من این کارو اون کار رو برات می کنم اما بعد که بره تو میدون می بینه با دست خودش چه کلاه کجی سرش رفته! می بینه که بابا هیشکی نیست که به سراط مستقیم باشه.استرس.غصه…یه عده بهش می چسبونن که از شکم ما می گیره می ده به فلسطین!! یکی در میاد می گه مال بیت الناس خوره! یکی می گه مغزش پوکه هیچی حالیش نیست فلانی بهش خط می ده….فلان جا رو به گند کشونده و…. حق یا ناحق اون بیچاره بیچاره شده دیگه!

هرکدوممون امروز اینو میخوایم فردا مودمون می شه یک چیز دیگه.نون به نرخ روز خوریم و میخوایم همه چی برامون فراهم باشه تو همه شرایط دلخواهمون هم باید طرف غلاممون باشه .اما….

اما خودمون چی؟چه کرده ایم؟

جوونیم و کباده کش تحصیلات عالیه…(مخالف شدید نظام آموزشی کشورازازل تا همیشه م. جالب که درست شدنی هم نیست. اینهمه مشکلات اقتصادی و فشار کاذب فرهنگی و عاقبتش از هم گسیختگی اخلاق انسانی، برامون شده زندگی مرفه.) ادعا داریم خیلی حالیمونه و تا به چیزی بیشتراز قبل رسیدیم خواه و ناخواه گم می شیم.

فرهنگ التقاطی تک تک ما مثلاً نسل سوم انقلاب چیزی جز هویت مشعوش نداره. دیگه نوشتن شعار"از کجا آمده م؟چرا وبه کجا خواهم رفت؟" کسر شأن شرافته!چرا؟ چون وقتی قانون هست و ما تکـرو تشریف داریم، وقتی دیگه تحمل نداریم تو چنین کشوری بمونیم!!خب این وحدت چه مزه ای داره که کشفش کنیم؟ گل سرخو کی گرفته کی داده؟!!!

مدتهاست به بهونه های رنگی سرگرم ساز و موسیقی هستیم،نه که به همه چی بی توجهیم اما کم توجهمون کرده ن.با این حال کافیه ناجور جمب بخوریم…دست و پامونو که می شکنن هیچ!یه پس گردنی هم به کل تاریخ و فرهنگمون می زنن.آخرشم بخاطر جوونیمون موقتاً تبرئه می شیم!

باز می گفت تو پروگ که راه می رفتم کیف می کردم. همه چی سر جاشه.به خدا قسم دلم لک زده بود که یه پلیس ببینم… دروغ از کسی بشنوم…هرکس مسئول رفتار خودشه…

وسط حرفاش یاد حرف یکی از زنان هالیوود افتادم که اومده بود ایران و وقتی رفت کشورش روزنامه ها تیتر کردند که این خانوم هیچ جاعجیبترازخیابانهای ایران ندیده! که هیچ جای دنیای به این بزرگی راننده هایی مثل ایران نداره!

می گفت"تعجب کردم.هرچی ازش می پرسیدم برای رفتن به فلان جا چکار کنم جوابمو نمی داد.فکر کردم لاله…اما وقتی رسیدیم به مقصد راحت و شمرده راهنماییم کرد و گفت اینجا موقع رانندگی کسی نه با مسافر حرف می زنه نه موبایل جواب میده تا اتفاقی نیافته!"

دخترهای مسلمان تو سن نه سالگی و پسرها حول و حوش پونزده سالگی یاد می گیرن مقید باشن و متعهد اما چیزی که تو وطن الانم می بینم ارزشداری بی قیدی و قانون گریزی و دین زدگیه!عوضش همین بعضی ازما قدیس نماهای دروغگو هر کار دلمون بخواد می کنیم و اسمشم می ذاریم دیانت و شرقیت و اصالت! می گفت تو بیشتر اروپا اگه کسی دروغ بگه بهش می گن دیوونه!

چیزی که اسلام  و فرهنگمون از ما خواسته و ما فقط تبصره مصلحتیشو با جون و دل پذیراییم!

فیلمهای اروپایی که نگاه می کنم از محاورات صادقانه، صمیمی و کوتاهشون لذت می برم و خجالت می کشم که با اونهمه صغرا کبرا چیدن مخصوصاً پشت تلفن سرِ گفتن اصل حرفمون قبض اسراف رو بالا می بریم!

گفتم نسل سوم انقلاب….من خودم تو قید و بند بسیج و شهامت و دلاوریها نیستم راست و حسینی بگم!...اما با دیدن تصاویر جانبازها و مداحی های سید ذاکر-روحش شاد- منقلب می شم.بغضم می ترکه و از شرم بی حیایی عرق می کنم.باهاشون نبودم و درکشون برام خارج از اراده ست اما چیزی که هست خودخواه نبودنشونه که روم اثر می کنه.عشق حسینی دارن.

واقعاً چرا باید بعضیهامون تا پا اونور ایران می ذاریم بدو روسریها تو هوا وغیرت آقایونمون بشه کنفرانس برلین؟!!

 مدعیان حقوق بشر چرا برای اتهام قتل با حکم قصاص نفس که به عبارتی حکم قرآنه و خدا مخالفن؟ غیر از اینه که خداوند به همه موجودات حق داده؟ وچه زنده و چه مرده پاسدار حقوقشونه؟ پس چطور یک مدافع حقوق بشر حاضره ازحقّ نفس کشیدن فرد مقتول بگذره؟! که سوره بقره به اون ظرافت و لطافت و محبت خالقانه تاییدش کرده و ما مردمان عالم خاک با ذهن کودکمان پا به زمین می کوبیم و میخواهیم که هر چه پشت ویترین دنیا گذاشته شده(خوب و بد) رامال خود کنیم؟!

حالا یک سوال:

آیا خارجیها شبیه بعضیامون هستند که وقتی می ریم اونور میخوایم عینشون بشیم؟وچرا آزاد اندیشهاشون وقتی پا به کشورمون می زارن منطقی (و با حفظ فرهنگ خودشون) شیفته ما می شن؟!

 

ما که ادعای خوبی و مهربونی وصلحکاری داریم،چرا توخیابون ،تو ترافیک… قلب می ترکونیم؟!

تو کوچه ها هم که دیگه امنیت شده فحش چاروادار!!امشب که می اومدم، تو راه یه خانومی جلومو گرفت..."پسره دوازده سیزده ساله شه تا اون کوچه هه دنبالمه...خجالت نمی کشه بی حیا، جای مادرشم...وقتی ماهواره تو خونه ها همینجوری آزاده و همه چی نشون می ده خب بهتر از اینم نمی شه...به خدا دخترم زمان شاه هم اینجوری نبود که الان مثلاًمملکت اسلامیه...حالا تا من اینجام زود برو نگات می کنم..." بارون ریزبود و صورت خانومه خیس.حرفاش برام تازگی نداشت چون خودم کارکشته شده ام!چادرمو جمع کردم گِلی نشه وگفتم خداحافظ .هم به حرفهاش فکر می کردم ،هم به ولع همین مردم برای آزاد کردن استفاده از رسیوری که چندان علاقه بهش ندارم....قضاوت با خودتون؛

 

بنا به خبری که تو صفحه مجهول خوندم مشغول شنیدن ترانه پایین و مورد علاقه م هستم!و البته بنا به شیوه پستاژ نوشتنم دارم براتون می نویسمش...

 

                                     christopher john davison                                                                                     :  album

                                                                          beautiful dreams

: Song

I´m not crying over you

singer

chris deburgh(کریستوفر)

  

I don´t mind this empty room

&I like it when I´m a lone

&I´m trying not to think a bout you!

I´m not waiting by the telephone

I´m watching a late night movie

Whe/n(er) the lovers say good bye

&it´s realy getting to me

&tears are in my eyes

but I´m not crying

I´m not crying

 over you            ….Ihave a read in my horoscope….

 


نوشته شده توسط سوگند- ماهشهر در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 3:20 | لینک ثابت |


فراخوان خوانندگان مجله جوانان امروز
با سلام خدمت شما دوستان عزیز و گرامی

قابل توجه شما عزیزان گرامی خواننده مجله وزین جوانان امروز

آیا میخواهید در یک روز به یاد ماندنی به همراه سایر دوستان خود در یک میهمانی بزرگ شرکت کنید؟

آیا میخواهید سایر خوانندگان مجله جوانان را از نزدیک ببینید و با آنها آشنا بشوید؟

آیا میخواهید از دفتر مجله محبوب خود و موسسه بزرگ اطلاعات دیدن بفرمایید؟

آیا میخواهید با نویسندگان مجله خود و مراحل چاپ و نشر آن از نزدیک آشنا بشوید؟

آیا میخواهید در این میهمانی برخی از بازیگران و خوانندگان در این مراسم حضور داشته باشند؟

این یک آرزو ی محال نیست

با توجه به این که موسسه بزرگ اطلاعات خود دارای سالن کنفرانس و گفتگو میباشد و پرسنل مجله قبلا با حمایت خود از این طرح قول داده اند که اگر این امر عملی بشود کارهای نظیز هماهنگی با موسسه و دعوت از هنرمندان و سایر کارها را انجام بدهند لازم دانستیم برای تحقق پیدا کردن این کار از شما بخواهیم که با اعلام حمایت از اینکار آنرا عملی نمایید

چطور و چگونه؟

شما باید با درج نظرات خود مبنی بر اعلام حمایت خود از این موضوع و درخواست برگزاری این مراسم را از آقای سردبیر بخواهید و ما بعد از نظرات شما پرینت خواهیم گرفت و آنرا به دست آقای سردبیر خواهیم رساند تا ایشان با توجه به درخواست شما عزیزان اقدام نمایند یادتان باشد همه چیز بستگی به استقبال شما عزیزان دارد و اگر از این طرح استقبال کافی نشود قضیه منتفی خواهد شد پس لطفا دیگر خوانندگان مجله را که میشناسید نیز بخواهید که نظرات خود را در قسمت مبنی بر درخواست برگزاری این مراسم بدهند

توجه توجه نظردهندگان باید حتما نام شهر محل زندگی خود را نیز بنویسند وگرنه نظراتشان حذف خواهد شد. منتظر استقبال شما دوستان هستیم.

 همانطور که گفته شد هفت نظر از نظراتی که بدون نام شهر بود حذف شد تا نظر دهندگان آن دوباره با ذکر نام شهر نظر دهند خواهش میکنیم دقت کنید


نوشته شده توسط رضا اولادی-قزوین در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 10:7 | لینک ثابت |


خانه ی دوست کجاست ؟ !

سلام

 

 

خدا گذاشت برایم تو آسمان باشی

 

تو را نشان کنم تا  از او نشان باشی

 

. . . . .

 

 

یادمه این اولین آپ من تو وبلاگ جوانان بود . وبلاگی که اولین بار رضا راهش

 

انداخت و با وجود اینکه می دونست تو آپ کردن تنبلم بازم منو گذاشت جزو

 

نویسنده هاش . خلاصه  همه ی ما رو با هم آشنا کرد . هنوز هم هر وقت میام و به

 

اینجا سر می زنم دلم واسه همون صمیمیت جمع قبلیمون تنگ میشه . نه اینکه

 

بخوام بگم الان صمیمیتی نیست , منظورم اینه که از نظر من نسبت به قبلا یه

 

چیزی رو که خودمم نمی دونم چیه رو کم داره . امیدوارم بچه هایی که تازگیا به

 

 ما اضافه شدن از این حرف من ناراحت نشن ولی اگه شما هم اون موقع بودید

 

حرف منو تایید می کردین . بگذریم از همه ی خاطرت قشنگی که داشتم  که فکر

 

کنم خودتون هم بدونین قشنگ ترینش چی بود . . . .

 

 

تو آخرین آپم هم گفتم هیچ وقت اینجا رو ترک نمی کنم و جا نمی زنم که بنا به

 

برخی مسایل ؟؟؟!!!! از جمع نویسنده ها حذف شدم ولی همیشه سر می زدم اما

 

دیگه کمتر خودمو نشون می دادم . ذبیح و اکثر بچه ها فکر می کردن که فقط واسه

 

چشم دیگران یه حرفایی زدم و اصلا بهشون عمل نکردم  ولی  با تغییراتی که تو

 

وبلاگ به وجود اومد و یهو همه چی فرق کرد ترجیح دادم دورادور اینجا بیام .

 

مثلا  یادمه قبلا وقتی یکی از بچه ها بنا به دلایلی از جمع نویسنده ها همه می

 

ریختن سر مدیر وبلاگ که چرا این کا رو کرده و تا اون نوسنده برنمی گشت بچه

 

ها ساکت نمی شدن . اگه یکی از بچه ها به دلایلی سه چهار روز پیداش نمی شد

 

همه سراغشو می گرفتن  . . . . خودتون که بهتر می دونید دیگه . اما به عنوان

 

مثال تو این مدت وقتی رضا که خودش به وجود آورنده ی این فضا بود رفت  کک

 

هیچ کس نگیزید جز یکی دو تا از بچه های قدیمی که می خواستن برگرده . انگار

 

برا هیچ کس مهم نبود . می دونم فکر می کنین چون رضا رو دوست دارم این

 

حرفا رو می زنم در صورتیکه اصلا این طور نیست . هر طوری که می خواین

 

فکر کنین . ولی انصاف بدین این حق اون نبود . هیچ کس براش مهم نبود هیچ تازه

 

بعضیا هم اومدن و اوضاع به هم ریخته ی وبلاگو انداختن گردن اون . . . ولی

 

بازم کسی چیزی نگفت . حالا درسته منم با رضا حذف شدم و اصلا به چشم نیومدم

 

ولی شرایط رضا با من خیلی فرق می کنه .

 

 

متاسفم  اگه بعضی بچه ها از حرفام ناراحت میشن . ولی مگه من دل ندارم ؟؟

 

همش که نباید عین یه بچه و مثبت و یه آدم بی سر و صدا رفتار کنم . نمی خواستم

 

اینا رو بگم ولی گفتم تا بدونین چرا رفتم . . . تا بچه های تازه وارد بدونن جمع ما

 

چه جوری بود و حالا چه جوریه؟؟؟

 

 

چرا هیچکس نمیگه اسما کجاست چرا سراغی ازش نیست ؟؟ چرا وقتی دختر

 

خورشید یا حنانه یا سوگند تو وبلاگ جوانان  پیداشون نیست نمی ریم به

 

وبلاگاشون و بهشون بگیم دلمون براشون تنگ شده؟؟؟؟ چرا هممون فقط به فکر

 

مطلبی هستیم که می خوایم بذاریم و تعداد نظراتش؟؟؟!!!

 

 

" بچه ها بیاین با هم باشیم " . چیزی که منو جذب اینجا کردم همین با هم بودنش

 

بود و چیزی که منو از اینجا روند همین دور بودن از هم . من به ذبیح گفتم هنوز

 

هم خصلت تنبلی تو آپ کردن رو از دست ندادم ولی بازم میام که دوباره شروع

 

کنم . چون می خوام مثل اولش بشه اینجا . . . تا معلوم و مجهول و ارمغان هم مثل

 

قبلا بیشتر بیان اینجا  . . .

 

این طولانی ترین آپ من طی دوران وبلاگ نویسی من بود . اگه ناراحت شدین

 

معذرت می خوام . همتون دوستای من هستید و برا عزیزید .

 


 

 


نوشته شده توسط در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 16:21 | لینک ثابت |


برای اولین دیدار...

 

                منو از من نگیرید!  

  

وقتی توی یه چار دیواری نشستی که حتی کسی نیست اهن اهن کنه،در بزنه بیاد تو...

وقتی دلت تنگ می شه و فکر می کنی نجیب بودن چه سخته ولی حرفشو زدن چه آسون...

وقتی توی خلوتت اجازه داری فقط انتظارو بوس کنی...

وقتی منتظری اما جای صدا سراب یک سلام آشنا لحظه هاتو پاره می کنه...

وقتی احساست بهت دروغ می گه و عشقو تو وجودت مچاله می کنه...

وقتی دندون عقل خودکارت از زخم بی صدایی عفونت می کنه...حرفهای دلت آسم می گیرن... وبهت می گن از کدوم "کـُره"خاطره داری؟!...

وقتی واسه حلول آرزوها هم ،به تقدیر زیر میزی می دن و تو دوست داری بی آرزو بمیری!...

وقتی به سرنوشت رو نمی دی و شبنوشت می شه تقدیرت...

وقتی تو شمردن خوشی ها هم پشه می زنه نیشت!...

وقتی برای شنیدن ترانه ها گلوت خس خس می کنه!...

وقتی تو واخور اتاقت دلت از درد زمونه می گیره و دیوار به رسم همدردی رو شونه ت خم می شه  و تو بدتر غصه ت می گیره....

وقتی کولیان چادر نشین قبیله سیاه چشمات آواره حرفهایی می شن که معنی هیچ نگاهی رو نمی فهمه...

وقتی دلت از شرم گفتن سه تا حرف  عرق می کنه...گال می زنه...

وقتی بی تفاوت به گلدونا آب می دی...

وقتی از شیارهای پنجره می خوای که دستاتو بگیرن ونمی شه...

وقتی شبا تو آسمون پرسه می زنی و می دونی هیشکی ستاره ت نمی شه...

وقتی دور دلت قفس می افته...بهت می گن "فرشته ها اسیر مهربونین" وتو از این حرف زود دلت پیر می شه!...

وقتی تو آینه کنار بینی ت جوش می بینی و حرص به سیم اون قفس زنجیر می شه...

وقتی عادت نداری شنیده ها رو ننویسی و پاره نکنی!...

وقتی می بینی بی اختیار مسلسل واژه شلیک می کنه فکر و داخلت رو...

وقتی گریه ت می گیره چرا سر سجاده قاطی خلوت خدا شدی ،سهم تنهاییشو گرفتی...

وقتی کز می کنی گوشه حیاط خلوت شب که صدای جیغ هوارو بشنوی...

وقتی تو سرت سوال می شه که چرا ماه که بیافته تو کاسه نگاهت دلت واسه آسمونی ها تنگ می شه...

 

      بـ ـهــ ــتره ســ ـکوت کنـ ـی!

 

 غم دور از تو موندن

یه بی بال وپرم کرد

...

دلم از ابر و بارون

 به جز اسم تو نشنید

تو مهتاب شبونه

 فقط چشمام تورا دید

نشو با من غریبه

 مث نامهربونا

بلا گردون چشمات

 زمین وآسمونا

میخوام برگردم

 اما می ترسم

می ترسم بگی حرفی نداری

بگی عشقی نمونده

بری تنهام بزاری

...

تو را دیدم تو بارون

 دل دریا تو بودی

تو موج سبز سبزه

تن صحرا تو بودی

مگه می شه ندیدت

 تو مهتاب شبونه

مگه می شه نخوندت

 تو شعر عاشقونه

میخوام برگردم اما

 می ترسم.........

خوشم با خاطراتم اینو از من نگیرید!

 

سوگند ــ ازهمانجا که سهم خدا را دزدید!!

 


نوشته شده توسط سوگند- ماهشهر در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 13:33 | لینک ثابت |