جوانان اریائی
منوی وبلاگ
این پایگاه اینترنتی محل ایجاد دوستی ها و مکانی پر از صمیمیت و جوانیست....امیدوارم در کنار هم و با هم بتوانیم این دوستی ها و رفاقت ها را در عمل نیز به کار بندیم...همه ما در یک جا با هم اشتراک سلیقه داریم و ان هم انتخاب مجله وزین جوانان امروز است...امیدوارم از خواندن مطالب ما که توسط نویسندگانی از سراسر ایران عزیز می باشد، لحظات خوب و خوشی را سپری کنید.
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
جوانان امروز
عمومی
از سر دل تنگی
مدیریتی
ورزشی
مدیر وبلاگ: ذبیح - خرمشهر
رضا اولادی-قزوین
سحر- شهرضا
معصومه رحیمی- سبزوار
سوگند- ماهشهر
ارمغان زمان فشمی- تهران
مجید شجاعی- تهران
restles- ملایر
پوپک- شیراز
رویا - تهران
محسن - ابهر
نرسیس فیگو - بشرویه
دختر خورشید- تهران
سعید- اباده
علیرضا - شیراز
پیوندها
قزوین امروز
صدای و سیمای مرکز قزوین
دانشگاه بین المللی امام قزوین
سایت اطلاع رسانی استان قزوین
معلوم هنر دوست
مجهول
ارمغان زمان فشمی
دختر خورشید
نرسیس فیگو
سوگند
تو را من چشم در راهم
مجله جوانان امروز
رز قشنگ شادی....سلی
معصومه رحیمی
رویا
سحر
بر بلندای خیال ( حنانه)
ذبيح
سایه
قالب بلگفا
طراح قالب

بسم الله الرحمن الرحیم

باز هم محرم امده است و بوی خون و شمشیر و عاشورا....بوی شب های روضه و نوحه و عزاداری....باز هم این ندای حسین است که فریاد می زند : هیهات منا الذله....ندائی که تا همیشه تاریخ اویزه گوش مظلومین و ستمدیدگان خواهد بود....این دل را چه می شود که با امدن محرم به جوش و خروش می اید و سینه را جاگاهی تنگ برای خود می بیند...وجود ادمی اکنده از اندوه و غرور می شود ...اندوهی منبعث از کشته شدن یکی از برترین اولیا الهی و اصحابش ...و غروری برگرفته از انکه الگوئی چون حسین رهبر و راهنمای تمام حقیقت جویان عالم در تمام ادوار و قرون می باشد... و من همچون شاعر مات و مبهوت می مانم که:
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا چه ماتم است
از خود می پرسم که مگر این خون چه دارد که این گونه بر شمشیر تیز و بران غلبه می کند و نام خود را بر سرلوحه تاریخ می نگارد...و از درونم پاسخ می شنوم که : این خون حسین است... حسینی که سبط پیمبر است...حسینی که فرزند فاطمه و علی است...حسینی که جای پایش روی دوش سید الانبیا بود.
پرنده ذهنم را به ۱۰ محرم سال ۶۱ هجری پرواز می دهم...عباس را می بینم که علمدار است و برادری را معنا می کند....زینب را می بینم که همچون مادرش شیرزن است و پیام اوری را به اکمال می رساند...یاران حسین را که هر کدامشان بسان یک لشکر غیرت و قدرت و انگیزه و شهمات و شجاعت دارند....حر که ازاده ای است طلیق حسین...حبیب را می بینم که با وجود سن بالایش همچون جوانی ۲۰ ساله انگیزه دارد....علی اکبر را می نگرم....شگفتا این فرزند حسین است یا محمد بن عبدالله خاتم النبیین؟....چه شباهی دارند...رشادتش مرا به یاد جدش علی می اندازد....و قاسم تازه داماد را می بینم که از تمام زیبائیهای دنیا چشم می پوشد و در رکاب عمویش شهد شهادت را می نوشد...
این جا تشنگی همه را هلاک کرده است...عباس می رود تا برای سکینه اب بیاورد...به اب می رسد اما نمی نوشد...چگونه بنوشد و برادرش حسین تشنه لب است؟...مشک را پر می کند و به سوی خیمه ها می رود...راه بر او می بندند...مشکش را با تیر سوراخ می کنند...دو دستش را قطع می کنند...تیری به چشم او می زنند...و با گرز بر سر مبارکش می کوبند...ندای حسین را می شنوم که فریاد می زند : به خدا قسم کمرم شکست ای برادر...همه یاران حسین شهید شده اند...حسین فرزند ۶ ماهه اش را بالا ی دستش می برد و از ان ها می خواهد که این طفل را از اب سیراب سازند...حرمله را می نگرم...تیری در کمان می گذارد و علی اصغر را به سوی اجدادش رهنمون می سازد...خداوندا این قوم را چه شده است که این گونه با سبط پیامبر می کنند؟... حسین تنهای تنها شده است ...ندا میدهد : هل من ناطر ینصرنی؟....گوش های اعدا را صدای جیرینگ جیرینگ سکه های طلا کر کرده است...حسین به کارزار می رود...زینب بالای تل است و او را می نگرد...حسین می جنگد و می افتد و شمری که بالای سر اوست....زینب را می بینم که خاک بر سر و روی خود میریزد و این سر حسین است که بالای نیزه می رود...خیمه ها را اتش می زنند...حرمت اهل بیت پیامبر را هتک می کنند...و من اشک ریزان زیر لب زمزمه می کنم :
کربلا ما زلت کرب و بلا ما لقی عندک ال المصطفی
کم علی تربک لما صرعوا من دم سال و من دمع جرا
کربلا ای جای اندوه و بلا وه چه ها دید از تو ال مصطفی
گشته بر خاک تو از افتادگان سیل خون جاری و اشک از دیده ها
یا رسول الله لو عاینتهم و هم ما بین قتلا و سبی
من رمیض یمنع الضل و من عطشا یسقی انابیب القنا
ای پیمبر گر به انان بنگری تشنه بینی و اسیر و مبتلا
تشنه کامانی شده از سایه منع اب نوشیده ز نوک نیزه ها
میت تبکی له فاطمه و ابوها و علی ذوالعلا
لو رسول الله یحیا بعده قعد الیوم علیه للعزا
کشته ای کز ماتم او فاطمه گشته گریان چون علی مرتضی
زنده می شد گر که بعد از او رسول می نشست ان روز در سوگ و عزا
این چه سری است که بعد از گذشت ۱۴ قرن هنوز هم چشمه اشک بکا ابا عبدالله الحسین (ع) نخشکیده است...ماتم و مبهوتم از چنین روزی....ازادگی و ایثار و شجاعت و برادری و دوستی و حب اهل بیت و عشق و خون و .... همه از روز عاشورا شکل می گیرند و معنا می یابند...ازادگی را از حسین و حر...ایثار و برادری را از عباس علمدار...شهادت و شجاعت و دوستی و حب اهل بیت وعشق را از یاران حسین و خون را از صحرای کربلا می گیرم و کربلائی دیگر در ذهن خود می سازم..کربلائی با حسین و عباس و زینب و یاران حسین...
۱۴ قرن گذشت اما نام حسین هنوز هم بر تارک تاریخ می درخشد...و نام محرم با نام مبارک وی عجین شده است...محرم ماه پاکی که مهربانی را به میان می اورد...طهارت و پاکی را در جامعه می گستراند و همه را به ضیافتی بزرگ دعوت می کند...و چه زیبا شهریار رابطه بین پدر و پسر را به نظم می کشد انگه که می گوید :
به جز از علی که ارد پسری ابو العجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
فرا رسیدن ایام سوگواری اقا اباعبدالله الحسین را به تمام شما دوستان تسلیت می گویم...امید انکه امسال نیز توفیق خدمت گذاری به اهل بیت را داشته باشیم.
موفق باشید.....یا علی
ذبیح ( اسماعیل اهنج ) - خرمشهر
نوشته شده توسط مدیر وبلاگ: ذبیح - خرمشهر در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 19:53 | لینک ثابت |
اولین سلام....

یه سلام پاک و ساده به قشنگی نگاهت
دوستای مهربونم سلام..حالتون چطوره؟؟؟آسمون دلتون آبیه ؟روزاتون آفتابیه؟ شباتون مهتابیه؟
امروز اولین پستمه ..راستشو بگم نمیدونم از چی بنویسم از کی بنویسم![]()
خوب بذار از خودم بگم![]()
![]()
شکوفه متولد ۸/۱۰/۱۳۶۴ اهل گچسارانم..روزگارم بد نیست
۹ ساله با مطبوعات مختلف همکاری میکنم..خانواده سبز...خانواده...دنیای امروز...جوانان امروز...غریو... جام جم...به سوی افتخار و.....البته اینم بگم در حال حاضر با جوانان...غریو و جام جم در ارتباطم و یه جورایی تو بقیه کم پیدا شدم![]()
و اما شهرم..تو استان کهگیلویه و بویراحمده...۲ روز پیش بعد از ۸-۹ سال برف اومد
ما هم برف ندیده
کلی ذوق کردیم...همه مغازه دارا ریخته بودن خیابون برف بازی میکردن و فیلم و عکس میگرفتن
منم که کلی جلوی خودمو گرفتم که نرم بیرون
اما به جون خودم و بچه همسایمون عمرا
...آخه نیست بد سرمام به هیچ وجه برف بازی نکردم
خودمم زدم به مریضی هیشکی بهم گوله برفی نزد
فقط یه دفعه که داشتم از مغازه میومدم بیرون دیدم همه مغازه های اطرافمون بیرونن...داداشم هم که با ماشین منتظرم بود...یه لحظه دیدم همه گلوله برفی هاطرف منه
منم با یک پرش بلند خودمو انداختم تو ماشین داداشم
آخرش هم هیشکی نتونست بهم
گلوله برفی بزنه
آخ که چقدر با داداشم خندیدیم![]()
خلاصش ،خلاصش اینکه جاتون خالی...و اصل موضوع اینکه دوستتون دارم..خیلییییی زیاد![]()
فدای دل پاک تک تکتون ![]()
خوب رز گلای خودم دلم میخواست بیشتر بنویسم ..ببخشید اگه حوصلتون سر رفت..اینم کیک تفلدم..چون خیلی از بچه ها تو تفلدم نبودن..فداتون..مواظب خودتون باشین..بوس بوس..بابای![]()
![]()
می نویسم"د ی د ا ر "
تو اگر بی من و دلتنگ منی
یک به یک فاصله ها را بردار![]()
![]()

نوشته شده توسط در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 11:31 | لینک ثابت |
درد دل با روحم
تو بودی هوا روشنی پخش میکرد
و من
هر گلی را که می دیدم
از دست های تو آغاز میشد
و آبی که از بیشه ی دور می آمد آرام
بوی تو را داشت
من از ابتدای تو فهمیده بودم
که یک روز خورشید را خواهی آورد
...تو را از میان مردم برگزیده بود .تو را برگزیده و برای خودش ساخته بود. گوشه گوشه ی روحت را او صیقل داده و دلت را جلا بخشیده تا دوباره میان مردمت بفرستد و مهر و رحمت خود را ‘ به دست تو بر آنان فرو ریزد . تورا در میان مردم برانگیخت تا رحمت و مهربانی اش را برای تمام جهان و جهانیان تجسم ببخشد .تو آمدی و از گوشه ی قلب تک تک ما ‘ قلب من‘ قلب خواهر و برادرم ‘ قلب پدر و مادرم ‘ قلب دوستها و آشناهایم . قلب همه ی آشناها و عزیزها و ... پلی زدی ‘ پلی از گوشه ی قلب ما تا خود خدا . پلی زدی و راهی به دل آسمان گشودی و همه ی درد دلهای ما را برای خدا تعریف می کردی و از او پیغام می آوردی که چقدر مارا دوست دارد و چقدر صمیمانه مارا به سوی خودش و به خانه ی خودش دعوت میکند . به او میگفتی که چقدر ما به او محتاجیم و چقدر دلمان برایش تنگ میشود و از پیش او خبر می آوردی که او چه زود و چه همیشه میهمان دلهای ما می شود ‘ چقدر به ما نزدیک است و
...تو بودی و از خدا برای ما قول می گرفتی . تو بودی و خدا قول میداد . قول میداد تا وقتی تو هستی ‘ همیشه با ما مهربان باشد و از ما قهر نکند . تو بودی و چه مهربان و دلسوز بودی ‘ ولی باز هم خدا به تو میگفت که با مردم مهربان باش ‘ از دستشان ناراحت نشو و بر آنان خشم نگیر . تو بودی و چه ساده در میان ما بودی‘ چنان ساده و معمولی که شبیه یکی از ماها بودی و چه بسیار این اتفاق می افتاد که تورا نمی شناختیم
.تو میروی و می فهمیم که لحظه لحظه ی بودنت به یاد ماندنی است و حرف حرف کلامت شنیدنی و جز جز’ رفتارت آموختنی . تو میروی و ما افسوس میخوریم که راه آسمان بسته میشود
!!!دریغا تو رفتی
!!هراس ندارم ‘ مهم نیست ای دوست
خدا دست های تو را
منتشر کرد
...
سلام . خداییش تا امروز اینقدر مودبانه ننوشته بودم . امیدوارم شما هم خوشتون بیاد . برا همتون آرزوی موفقیت و شادی میکنم
.
سحر - ت -- شهرضا
نوشته شده توسط سحر- شهرضا در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 15:41 | لینک ثابت |
انشا
معلممون گفته بود راجع به اینکه علم بهتر است یا صروت انشا بنویسیم
وقتی داشتم از مدرسه برمیگشتم خونه تو راه داشتم فکر میکردم که کدوم یکی بهتره؟! تو راه طبق معمول زهرا رو دیدم داشت آدامث میفروخت. وقتی از اون پرسیدم بهم نیگا کرد و هیچی نگفت چشاش پر اشک شد.
رفتم خونه داداش تازه از سر کار اومده بود داشت نون پنیر می خورد داداش 14 سالشه بابام نمیذاره بره مدرسه میگه تا کلاس پنجم بسه دیگه نباید برین مدرسه
مینو نشسته بود یه گوشه داشت جوراب میبافت مامان زد تو سرش : دختر چرا اینجوری میبافی فردا پس فردا بیان برگردونن دستم خوبه؟! هواست رو جمع کن . بابا هنوز نیومده بود. داداش سعید هم نیومده بود. رفتم نشستم پیش مینو. مینو 15 سالش بود اون وقتی میرفت مدرسه خیلی ضرنگ بود همیشه شاگرد اول میشد اما اونم تا پنجم خوند بعد بابا نزاشت. بهش گفتم مینو علم بهتره یا صروت؟! بهم خندید یه خنده ی تلخ حسن از اونور داد زد گفت خب معلومه صروت این دیگه پرسیدن داره؟ اگه صروت بود که...همین موقع شکمم شروع کرد به سرو صدا. گفتم مامان گشنمه گفت پاشو برو پیش حسن یه تیکه نون بخور. رفتم نشستم پیش حسن میخواستم بگه چرا صروت بهتره؟! گفتم حسن چرا....حسین یه دفعه سروکله ش پیدا شد با حسن دوقلو ان گفت بیا حسن اینم کفشا بپوش برو مردم از خستگی...اون دمپایی ها رم من می پوشم. حسن وحسین یه جفت دمپایی داشتن یه جفت کفش وقتی این دمپایی می پوشید اون یکی کفش می پوشید وقتی این کفش می پوشید اون یکی دمپایی پاش میکرد. به نوبه هم عوذ میکردن که دمپایی پاهاشون رو اضیط نکنه. دمپایی ها پاره شده بودن مامان با نخ دوخته بود کطانی هارم بابا چسبونده بود اما دیگه درست نمیشدن...
من همیشه دلم میخواست دکتر بشم پس حتما علم بهتره دیگه مگه نه؟!
حسن جوابم و نداد و رفت. حسین نون خورد نخورد دمپایی هارو پاش کردو رفت. اصلا نتونستم از اون بپرسم .حسین خیلی کار میکنه اما حسن کم تر از حسین کار میکنه مگه اونا دوقلو نیستن؟ چرا یه اندازه کار نمیکنن؟!
کفشام رو گذاشتم تو طاقچه رفتم نشستم بغل مینو. کفشام مال مینو بود براش کوچیک شدن داد به من مینو خیلی مرطبه اصلا کفشاش پاره نشدن خیلی خوب موندن اما اون الان کفش نداره به خاطر اون بیرون نمیره اگرم بخواد بره جایی دمپایی های مامان رو میپوشه. اونا هردوشون تو خونه جوراب میبافن مامان دمپایی هاشو پاش میکنه بعد چادرش رو سرش میکنه میبره اونارو میفروشه از اونورم رخط میاره میشورن.
آخ اگه من دکتر بشم یه چادر برا مامان میگیرم تا این چادر پاره رو سرش نکنه و هردفعه مجبور نباشه اونقدر گوشه هاش رو بکشه که سوراخاش دیده نشن! مینا،مینا پاشو برو گلا رو بفروش هوا تاریک بشه دیگه کسی نمیخره ها .یه باشه به مینو گفتم و پاشدم. موقع رفتن از مامان پرسیدم مامان؛ این خوبه آدم سوادش بیشتر باشه یا پولش؟! گفت هردوتاش ننه هردوتاش.
گلارو برداشتم و بدو بدو رفتم جای همیشگی م زهرا نشسته بود یه گوشه داشت گریه میکرد وقتی ازش پرسیدم چی شده گفت دو تا پسر اومدن آدامث بخرن پولش رو ندادن منم گفتم چراپولم رو نمیدین آدامثام رو ریختن تو جوب و رفتن. از این پسر بدا بودن گریه ش بدتر شد. گفتم زهرا چرا امروز نیومده بودی مدرسه؟گفت داداشم چند روز بود حالش خوب نبود به خاطر اون بابا گفت امروز از صبح نرین مدرسه همه تون برین سر کار بلکم پول بیشتری دربیاریم این بچه رو ببریم پیش دکتر! کمکش کردم آدامثای طمیز رو جمع کرد گریه ش بیشتر شد که الان چیکار کنم علی اصلا حالش خوب نیست بابام اگه بدونه آدامثام اینطوری شدن دعوام میکنه. باز گریه ش بیشتر شد آروم ترش کردم گفتم گریه نکن بیا بریم آدامثای تو و گلای من و بفروشیم آخرش با هم تقصیم میکنیم. بهم خندید.
وقتی برگشتم خونه سعید و بابا هنوز نیومده بودن. بابا و سعید میرن تو خیابون هرکی کاری داشته باشه میرن کارش رو انجام میدادن. بابا ساعت 10 میاد خونه . سعید نمیزاره بیشتر از اون کار کنه میگه تو دیگه پیر شدی جوونی نداری...من خودم کار میکنم اونم 2 ساعت بعد بابا برمیگرده خونه.
شب بیدار موندم تا سعید بیاد و کمکم کنه. سعید من و خیلی دوست داره همیشه بهم میگه تو خانوم دکتر میشی خودم میفرستمت دانشگاه. سعید نرگس دختر منیر خانوم رو دوست داره اما هیچی به مامان نمیگه کسی نمیدونه اما من یه بار که دفتر خاتراتش رو خوندم دیدم نوشته نرگس رو دوست داره. وقتی بهش گفتم چرا به مامان نمیگی موهام و ناز کردو گفت تا تورو نفرستم دانشگاه که من عروسی نمیکنم. سعید 25 سالشه. دلم میخواد عروسی سعید رو ببینم. خیلی لاغر شده. مامان میگه زیاد کار میکنه .
وقتی از سعید پرسیدم داداش علم بهتره یا صروت دستش و کشید رو سرم و گفت خب معلومه خانوم دکتر من علم بهتره. تو باید درس بخونی خوبم بخونی پول چیه درس خوبه. منم باخودم فکر کردم اگه اینجوره پس چرا سعید خودش درس نخونده و داره کار میکنه؟!
شب تو رختخوابم هر چقدر فکر کردم نتونستم بفهمم اخرش کدوم بهتره؟ من درس رو دوست دارم اما خب پولم خوبه میتونم هروقت خواستم یه دونه پفک بخورم. یا مثلا میشه برا ابجی وداداشم کفش بخرم میشه سعید با نرگس ازدواج کنه اگه پول داشتم دیگه نمیزاشتم مامان تا نصفه شب جوراب ببافه. دیگه نمیزاشتم بابا با مریظی که داره بره کار کنه. اما آخرش گفتم من اگه درس بخونم دکتر میشم معلم میشم تا داداش سعید خوشحال بشه اما اگه بابا نزاره چی؟! نه سعید خودش گفته که حتما میزاره من برم دانشگاه گفته خودم میفرستمت دکتر بشی منم خیلی دوست دارم دکتر بشم دیشب خواب دیدم دکتر شدم دارم به مینو آمپول میزنم. صبح که از خواب بلند شدم یاد خوابم افتادم غش غش خندیدم. آخه مینو از آمپول میترسه.
باز نفهمیدم کدوم رو انتخاب کنم بنویسم. فردا جمعه بود. جمعه صبح مامان زود بلندم میکنه تا منم مثل بقیه زود برم سر کار. رفتم جای همیشگی زهرام بود گفت علی رو بردن دکتر، گفته باید بخوابه تو بیمارثتان اما بابا پول نداشت به خاطر همین بیمارثتان قبول نکرده همین جوری بخوابونن آوردنش خونه. دلم گرفت علی دو سال بزرگتر از منه و3سال بزرگتر از زهراس. علی یه جوره یه جور خوب. من 9سالمه اونم 11 سالش. خیلی وقت بود که حالش خوب نبود وقتی ازش میپرسیدم علی چی شده میگفت هیچی زهرام نمیدونست حالا زهرا میگه کلیه ش از کار افتاده! وقتی زهرا اینو گفت گریه کردم. دلم نمیخواست علی اینجور بشه.
چند روز بود علی رو ندیده بودم دلم براش خیلی تنگ شده بود. به خودم گفته بودم علی کمکم میکنه انشام رو بنویسم آخه اون خیلی مهربونه. عین داداش سعیدم اما یه جور دیگه. اما دیگه به انشام فکر نمیکردم علی خوب بشه بیاد پیش من و زهرا برا کار کردن اونوقت من انشام رو خودم مینویسم. علی کفاشی میکرد.روزنامه هم میفروخت روزنامه کنار دیوار میزاشت میفروخت کنارشم واکث میزد.
انشام رو باید برا پنج شنبه مینوشتم. دوشنبه باز رفتم جای همیشگی باز خبری از زهرا نبود. شنبه که زهرا رو دیدم گفت حال علی خوب نیست دیگه ندیدمش. شب سرنماز خیلی دعا کردم گریه هم کردم گفتم خداجون علی حالش خوب بشه علی دوست خوبیه. حالش خوب بشه زهرا دیگه گریه نکنه مامانش گریه نکنه باباش ناراحت نشه خداجون من دیگه اون عروصک رو نمیخوام دیگه م دعا نمیکنم که یه کاری بکنی من اون عروصک برام باشه دیگه م هیچی نمیخوام قول میدم خدا علی خوب بشه اون خیلی مهربونه زهرا همین یه داداش رو داره.
چهارشنبه موقع اومدن از مدرسه قبل اینکه برم خونه رفتم جای همیشگی زهرا اونجا بود. صورتش سفید بود نشسته بود یه گوشه و میگفت آقا آدامث، آدامث دارم. آدامث بدم خانوم. رفتم پیشش تا من و دید چشاش یه جوری شد. وقتی گفتم علی چطوره گریه کرد خیلی گریه کرد. بیشتر از مامان که شبها یواشکی گریه میکنه. یه جوری شدم گفتم زهرا چی شده؟ گفت علی...گفتم علی چی؟! گفت علی ..علی، شنبه شب مرد بعد گریه کرد. بلند گریه کرد منم گریه کردم بلند گریه کردم گفتم آخه چرا... گفت حالش خوب نبود مام پول نداشتیم دکترا عملش نکردن اونم مرد. گریه کردیم گریه کردیم گریه کردیم. هرکی از کنارمون رد میشد بهمون نگاه میکرد. رفتم خونه مون مامان ترسید گفت چی شده چرا داری گریه میکنی گریه کردم خیلی گریه کردم گفتم علی مرده .پول نداشتن دکترا عملش نکردن اونم مرد. مامانم گریه کرد مینوام گریه کرد. شب همه گریه کردن. شب نخوابیدم داشتم فکر میکردم. تو آسمون ستاره نبود. انگاری اونم دلش گرفته که علی رفته.
فردا صبح تو مدرسه انشام رو نوشتم من دلم میخواد دکتر بشم تا اونایی که پول ندارن رو بدون پول عمل کنم تا دیگه علی نمیره!
تو با مني
هر جا برم
P*SH
نوشته شده توسط پوپک- شیراز در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 10:25 | لینک ثابت |
برای یک لحظه خوشی به هر دری در می زنم !(عنوان چندان ربطی هم به قضیه ندارد ! )
و برف ها براي نشستن مي آيند ولي ...آرام آرام ذوب مي شوند .
هميشه حقيقت چيز ديگريست . ( گير به نويسنده اش نديد كه يادم نمي ياد ، نوشتم هرچند كه آخرش رو قبول ندارم ، هميشه هم حقيقت چيز ديگري نيست ... بي خيال .)
سلام منو از ميان صورت سرماي دي و مه غليظ و برف ملايم روز اول زمستون پذيرا باشيد !!( خدا رحم كرد من مجري راديو نشدم ! )
تنها چيزي كه اين روزا حال آدم رو جا مي ياره و بهش روحيه و انرژي مي ده ، نه تنها لبو و شلغم نيست بلكه تنوع اتفاقات پشت پنجره ! است كه همانا بقيه ي چيزا رو هم زير بال و پرش قرار مي ده از جمله همون لبو و شلغم رو !
چند روز پيش بارون نسبتاً شديدي مي اومد . داشتم قدم مي زدم و به آدما دقت مي كردم و عكس العملاي متفاوتشون .يه حس به قول شكوه سرخوشي هم داشتم ! ... صداي احسان خواجه اميري تو گوشم بود كه براي بارون به خدا مي گفت : هول مي شم وقتي تو مرا مي بوسي ...
احساساتي نشده بودم يه حس خاص بود ( فكر كنيد همون سرخوشي ! )
جوري كه اگه التماسم مي كردن و حتي مي زدنم هم حاضر نبودم برم زير چتر ، آخه آدم چقدر مي تونه بي ذوق باشه كه جلوي بوسه هاي آفريننده اش رو بگيره ؟ به آسمون نگاه مي كردم و در كمال صميميت مي گفتم : خدايا بوسم كن !!!
كه يهو چشام با صداي رعد وحشتناكي باز شد ! ناليدم كه : خب حالا چرا مي زني ؟!!
عشق سيري چند ؟
داشت درس مي داد ، يه دفه بلند شد رفت روي تخته چيزي بنويسه ، تو فكر بودم كه اين چه طرز درس دادنه ؟ هرچي كه نويسنده ي كتاب گفته رو داره تكرار مي كنه ، يعني ما سواد نداريم از رو بخونيم ؟
به جاي موضوع درس نوشت :
1- رشته ي تحصيلي : برق ، حسابداري ، كامپيوتر
2- فارغ التحصيل شده باشد .
3- خانواده متوسط به بالا
4- قد بلند
5- حاضر به زندگي در تهران
و توضيح داد : اينا شرايط يه پسر 28 ساله است كه تازه فوق ليسانس قبول شده ، اگه موردي سراغ داشتيد ... درس عمومي بود و همه دختر ، برعكس من كه احساس بدي بهم دست داد ( مخصوصاً نسبت به اين مرد ، استادم استاداي قديم ) چند نفر خنديدند ، يه بار ديگه شرايطو خوندم ... نه اخلاق ... نه اعتقادات ... نه دين و ايمان ... اينا شرايط يه پسر تحصيل كرده است ؟
و اين استاد ... يه آه كشيدم و به حال خودم افسوس خوردم ؛ من سر كلاس كي نشسته ام ؟
و فكر كردم به اينكه چه چيزي باعث مي شه كه دو نفر با هم يكي بشن ؟ چه چيزي باعث مي شه كه اونا با هم تو خيلي زمينه ها كنار بيان ؟ چرا كنار مي يان ؟ چرا اين دو تا مي خوان كه عاشق هم باشن ؟
به قول شاعر گفتني :
اسير غصه و عذاب و دق بشم كه چي بشه ؟
آخه يكي به من بگه ؛ عاشق بشم كه چي بشه ؟
اصلاً يكي بياد به من بگه كه چرا بايد عاشق بشيم ؟ خدا چرا عشق رو آفريد و تو وجود ما قرارش داد ؟ به چه كارمون مي ياد ؟ آيا اون عشقي كه ما مي شناسيم ( حالا با هر تعريفي ) همونه كه بوده و بايد باشه ؟
اون ته تهش قراره به چي برسه ؟ هدفش چيه ؟ چي پشت اين عشق وجود داره كه قراره دين منو كامل كنه ؟ چيه كه من تنهايي نمي تونم اونو بفهمم ؟ چيه كه بايد به وسيله ي عشق با يكي ديگه همراه بشم و بهش برسم ؟ چيه كه قراره منو از زندگي دور و برم فراتر ببره ؟
كاري به بحثاي عشق و كشك ندارم ، همين طور به جوش و غصه خوردناي بي سرانجام و آه و ناله ي بي اثر براي قاطي شدن اين دو تا با هم ... اگه دارم اينا رو مي نويسم فقط به خاطر اينه كه حالا مطمئن شدم كه خودم مي دونم تعريفم از عشق براي زندگي خودم چيه ، فقط مي خوام بگم كه اگه تو هم رسيدي به اين تعريف كاري به كار بقيه نداشته باش ، بيا فعلاً خودمونو بسازيم و برداشتمون رو .
نمي دونم تونستم منظورم رو برسونم يا نه ، تمام حرف من اينه كه نذاريم تعريفا دست و پامونو براي پرداختن به اصل ماجرا ببنده ... همين .
معصومه رحیمی
نوشته شده توسط معصومه رحیمی- سبزوار در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 0:15 | لینک ثابت |
