تبليغاتX
جوانان اریائی

جوانان اریائی

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

این پایگاه اینترنتی محل ایجاد دوستی ها و مکانی پر از صمیمیت و جوانیست....امیدوارم در کنار هم و با هم بتوانیم این دوستی ها و رفاقت ها را در عمل نیز به کار بندیم...همه ما در یک جا با هم اشتراک سلیقه داریم و ان هم انتخاب مجله وزین جوانان امروز است...امیدوارم از خواندن مطالب ما که توسط نویسندگانی از سراسر ایران عزیز می باشد، لحظات خوب و خوشی را سپری کنید.

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
آرشیو موضوعی
جوانان امروز
عمومی
از سر دل تنگی
مدیریتی
ورزشی

نویسندگان
مدیر وبلاگ: ذبیح - خرمشهر
رضا اولادی-قزوین
سحر- شهرضا
معصومه رحیمی- سبزوار
سوگند- ماهشهر
ارمغان زمان فشمی- تهران
مجید شجاعی- تهران
restles- ملایر
پوپک- شیراز
رویا - تهران
محسن - ابهر
نرسیس فیگو - بشرویه
دختر خورشید- تهران
سعید- اباده
علیرضا - شیراز

پیوندها
قزوین امروز
صدای و سیمای مرکز قزوین
دانشگاه بین المللی امام قزوین
سایت اطلاع رسانی استان قزوین
معلوم هنر دوست
مجهول
ارمغان زمان فشمی
دختر خورشید
نرسیس فیگو
سوگند
تو را من چشم در راهم
مجله جوانان امروز
رز قشنگ شادی....سلی
معصومه رحیمی
رویا
سحر
بر بلندای خیال ( حنانه)
ذبيح
سایه
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

پروردگارااااااااااااااااااااااا

 

سلاممممممممممممممممممممم بر دوستان عزیز و گلم . خوب چی بنویسم ؟؟؟ اگر انتظار دارید در مورد 22 بهمن بنویسم سخت در اشتباهید - چون نه خوشم میاد و نه حوصلشو دارم - چیه سالی 10 روز تن یه مشت آدم را توی گور می لرزونن که مثلا" چی؟؟؟ شق القمر که نکردند. والا گناهه - خوب هر کی یه اشتباهی کرد باید تا ابد عذابش داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بگذریم . اول یه گله از مدیر عزیزم داداش ذبیح دارم : پسر بد چرا منو سرکار میزاری؟؟؟؟؟؟؟؟ دوم یه تشکر اساسی از نرگس خانم گلم که این وسطشده واسطه ی من و ذبیح - نرگس جان انشاالله بتونم جبران کنم عزیزم.

سوم یه تشکر ویژه و عذرخواهی از حنانه ی عزیزم که خیلی اذیتش کردم - حنا جون منو ببخش عزیزم . و در آخرم از همه ی شما عزیزانی که منت میزارید و منو تحمل میکنید .

هر چی فکر کردم چی بنویسم چیزی به ذهنم نیومد ولی یه تیکه از مناجات یه عاشق را با پروردگارش مینویسم - آمیدوارم خوشتون بیاد و امیدوارم که همگی ماها پاکی و زلالی این عاشق را داشته باشیم :

 

پروردگارا- باشد این شمعی که برافروخته ام - نور بپراکند

و آن گاه که در سختی ها تصمیم میگیرم - روشن ام کند

باشد که آتش برافروزد

تا بتوانی - نخوت - غرور و ناپاکی ام را بسوزانی

باشد که شعله برافروزد

تا بتوانی قلبم را گرم سازی و عشق ورزیدن را به من بیاموزی

نمیتوانم دیر زمانی در کلیسای تو بمانم - اما با گذاردن این شمع - بخشی از من در اینجا می ماند . بگذار نیایش ام را بر کردارهای امروزم تعمیم دهم .

آمین - آمین - آمین ........

 

 

 

سحر - ت و نرگس


نوشته شده توسط سحر- شهرضا در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 9:42 | لینک ثابت |


ما و دنیای سایه ها

داشتم به این فکر میکردم که گاهی وقتا چقدر خوبه چیزایی رو که دوس نداریم هم ببینیم.

اطراف ما هزاران و هزاران سایه ی رهگذر وجود داره که این سایه ها دارن نفس میکشن زندگی میکنن، ادامه میدن. اما ما شاید صدتا از همین هزار تارو ببینیم . چیزایی که چشامون میخواد ببینه چیزایی که گوشامون میخواد بشنوه چیزایی که دلمون میخواد. فهمیدن سایه های بهتر از نظر خودمون به خاطر خودمون!

چه خوب میشد اگه همه ی این رهگذرا رو میدیدیم. چه خوب میشد اگه همه ی این سایه ها رو لمس میکردیم. آدما گاهی وقتام مجبورن چیزایی رو ببینن که دوس ندارن و اونوقت دست میزنن به خراب کردنش. چون نمیخوان که باشه. میخوان فراموشش کنن میخوان نابودش کنن. اما به این فکر نمیکنن که اونا تنها...یه سایه ن وسایه های دیگه هم وجود دارن. آدما.. لحظه ها..ثانیه ها...زندگی..همه و همه ی سایه ها...! و این سایه ها همیشه ادامه دارن...همیشه...و دارن جلو میرن. چه خوب میشد اگه با دستامون جلوی چشامو ن رو نمی بستیم..گوشامون رو کر نمیکردیم... اونوقت چقدرخوب میشد نفس کشید. چه بخوایم چه نخوایم این سایه ها وجود دارن. چقدرخوب میشد وقتی جلو آینه وایمیسیم تنها خودمون رو نبینیم بلکه اونی که اون تو داره نفس میکشه و زندگی میکنه رو هم ببینیم.

چه بخوایم چه نخوایم این سایه ها هستن همیشه و همیشه.  کاش به این فکر بکنیم که...اونام حق ادامه دارن حق نفس کشیدن حق زندگی. نه زندگی مارو، نه....هرجور زندگی که براشون ساخته شده هر جور زندگی که براشون معنی شده...  هرجوری که دلشون میخواد و حقشونه....  ما اگه نمیتونیم به زندگیشون معنی بدیم چرا باید زندگیشون رو از معنی کردن بندازیم؟!

دارم به این فکر میکنم که تو تموم این سالا چقدرتونستم این سایه ها رو تشخیص بدم؟ چقدر تونستم ببینمشون...چند تا ازاین سایه هارولمس کردم؟! چقدر بهشون اهمیت دادم و چقدر ازشون نترسیدم و ازشون دورنشدم به خاطر خودم!

تا حالا شده به یکی از این سایه ها نزدیک بشیم یکی از این سایه ها رو ببینیم فقط به خاطر خودش؟! تا حالا شده اونور خطای قرمز رو هم ببینیم؟! خطای قرمزی که خودمون نقاشیشون کردیم...

اصلا تا حالا شده سایه ای رو نه به خاطر خودمون،که به خاطر خودش و سایه های دیگه بخوایم ببینیم و لمس کنیم؟!               

 

       تو با مني

                          هر جا برم

P*SH                                             

 

 

 

 


نوشته شده توسط پوپک- شیراز در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 0:14 | لینک ثابت |


اشرف مخلوقات
سلام

یه سلامی که با همیشه فرق داره. خیلی هم فرق داره. می خوای بدونی چه فرقی؟ سلام یه دل شکسته. یه دل غریب. دلی که دیگه از همه چبز خسته شده.می خوای بدونی چرا؟؟ اگه دوست داری بدونی تا اخرش بخون.

چند وقت پیش با یه جوونی اشنا شدم که هم سن و سال خودم بود. ناامید خسته بود. حتی ناامید تر از من! مثل من دل شکسته بود. به همین خاطر تصمیم گرفتم که کمکش کنم تا از این افکار بیرون بیاد. خیلی باهاش صحبت کردم. چند ماه. گاهی اوقات شب تا صبح توی گوشش می خوندم. ولی چه فایده مرغ یه پا داشت.

تا اینکه یه بار به خاطر مسئله ای از من ناراحت شد. عصبانی شد و با ناراحتی از من خداحافظی کرد. نفهمیدم اون شب کجا رفت و چه کار کرد اما وقتی متوجه شدم هزاران بار خودمو لعنت کردم که چرا ناراحتش کردم که اون کارو انجام بده!

البته یه چیزی رو فراموش کردم اون جوون بزرگ شده ی هلند بود یعنی دو سوم عمرش اونجا زندگی کرده بود. کشوری که من از محسناتش نگم بهتره.

اما اجازه بدید بگم اون شب چه کار کرده بود. اون شب ابجو خورده بود. شاید برای خیلی ها این مسائل عادی باشه ولی برای منی که تا حالا مشروب ندیدم وحشتناکه... چندش اوره... عذاب اوره... دلهره اوره...یا هر اور دیگه که بتونی به زبون بیاری. 

وقتی بهم گفت یه هو یخ کردم. البته به گفته خودش اولین بارش نبود. من نمی دونستم چی بگم. برام مثل یه شک بود. کپ کرده بودم. حتی نفسم بالا نمی اومد. وقتی ازش پرسیدم که مگه تو مسلمون نیستی خندید. خنده تلخی بود. بهم گفت مگه مسلمونای ایران نمی خورن؟ جوابی برای سوالش نداشتم. نمی دونستم چی بگم. بغض عجیبی تمام وجودمو گرفته بود. 

چرا؟؟ اخه چرا؟؟ چرا باید یه جوون برای فرار از مشکلاتش سراغ یه همچین چیزایی بره. پس مردونگی چی میشه؟ تحمل و صبر و شکیبایی چی میشه؟؟

 اخ که خدا جونم چقدر غریبی روی این زمین!اخ که چقدر دلم برای غربتت می سوزه. دلم میگیره وقتی فکر میکنم که چقدر غریبی بین ما ادما!

چرا ما اینقدر ضعیف النفس هستیم که به خودمون اجازه میدیم این کارو انجام بدیم؟؟ عجیبتر اینکه به خودمون افتخار هم می کنیم!برای چی اومدیم توی این دنیا؟ چی کار داریم می کنیم؟ به کجا می خواییم برسیم؟؟ ما همه چیزو گم کردیم. حتی خودمونو. هویت و شخصیت و انسانیت رو. ما همون اشرف مخلوقاتیم؟ 

به هر حال ببخشید اگه ناراحتتون کردم. باور کنید این حرفا بدجوری رو دلم قلمبه شده بود. اگه نمی گفتم حتما می ترکیدم. حالا حس میکنم که خیلی سبکترم. خیلی سبک. ممنونم که تحملم می کنید.

موفق باشید و پیروز.

Restlessاز ملایر 

 


نوشته شده توسط restles- ملایر در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 19:39 | لینک ثابت |


خاطره ای از مشهد

سلام

خوشحالم كه بعد از مدت ها اومدم تو اين فضا يه مطلب بنويسم . مي خوام يه خاطره براتون تعريف كنم .

 

وقتي برا شركت تو جشنواره فيلم كوثر  به مشهد رفته بوديم ، يه روز

 

 رفتيم به كوه سنگي . راستش  اون جا زياد برام جذاب نبود چون

 

خودمون تو شهرمون ( لاهيجان ) يه كوه سر سبز داريم به نام

 

"شيطان كوه " . 

 

با دوستان نصف ارتفاع كوه سنگي رو رفتيم بالا و چند تايي عكس

 

 گرفتيم  .  موقعي كه پايين كوه منتظر دوستان بوديم يهو ديدم چند تا

 

 جوون شيطون اومدن و مي خوان عكس يادگاري  بگيرن .

 

تو يه فرصت خوب منم از كل بچه ها عكس گرفتم با اين تفاوت كه خود

 

عكاس رو هم تو كادر آوردم . اين عكس محصول  كار اون لحظه منه

 

اميدوارم خوش تون بياد 

 

 

 


نوشته شده توسط مجید شجاعی- تهران در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 17:7 | لینک ثابت |