جوانان اریائی
منوی وبلاگ
این پایگاه اینترنتی محل ایجاد دوستی ها و مکانی پر از صمیمیت و جوانیست....امیدوارم در کنار هم و با هم بتوانیم این دوستی ها و رفاقت ها را در عمل نیز به کار بندیم...همه ما در یک جا با هم اشتراک سلیقه داریم و ان هم انتخاب مجله وزین جوانان امروز است...امیدوارم از خواندن مطالب ما که توسط نویسندگانی از سراسر ایران عزیز می باشد، لحظات خوب و خوشی را سپری کنید.
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
جوانان امروز
عمومی
از سر دل تنگی
مدیریتی
ورزشی
مدیر وبلاگ: ذبیح - خرمشهر
رضا اولادی-قزوین
سحر- شهرضا
معصومه رحیمی- سبزوار
سوگند- ماهشهر
ارمغان زمان فشمی- تهران
مجید شجاعی- تهران
restles- ملایر
پوپک- شیراز
رویا - تهران
محسن - ابهر
نرسیس فیگو - بشرویه
دختر خورشید- تهران
سعید- اباده
علیرضا - شیراز
پیوندها
قزوین امروز
صدای و سیمای مرکز قزوین
دانشگاه بین المللی امام قزوین
سایت اطلاع رسانی استان قزوین
معلوم هنر دوست
مجهول
ارمغان زمان فشمی
دختر خورشید
نرسیس فیگو
سوگند
تو را من چشم در راهم
مجله جوانان امروز
رز قشنگ شادی....سلی
معصومه رحیمی
رویا
سحر
بر بلندای خیال ( حنانه)
ذبيح
سایه
قالب بلگفا
طراح قالب

برای یک لحظه خوشی به هر دری در می زنم !(عنوان چندان ربطی هم به قضیه ندارد ! )
و برف ها براي نشستن مي آيند ولي ...آرام آرام ذوب مي شوند .
هميشه حقيقت چيز ديگريست . ( گير به نويسنده اش نديد كه يادم نمي ياد ، نوشتم هرچند كه آخرش رو قبول ندارم ، هميشه هم حقيقت چيز ديگري نيست ... بي خيال .)
سلام منو از ميان صورت سرماي دي و مه غليظ و برف ملايم روز اول زمستون پذيرا باشيد !!( خدا رحم كرد من مجري راديو نشدم ! )
تنها چيزي كه اين روزا حال آدم رو جا مي ياره و بهش روحيه و انرژي مي ده ، نه تنها لبو و شلغم نيست بلكه تنوع اتفاقات پشت پنجره ! است كه همانا بقيه ي چيزا رو هم زير بال و پرش قرار مي ده از جمله همون لبو و شلغم رو !
چند روز پيش بارون نسبتاً شديدي مي اومد . داشتم قدم مي زدم و به آدما دقت مي كردم و عكس العملاي متفاوتشون .يه حس به قول شكوه سرخوشي هم داشتم ! ... صداي احسان خواجه اميري تو گوشم بود كه براي بارون به خدا مي گفت : هول مي شم وقتي تو مرا مي بوسي ...
احساساتي نشده بودم يه حس خاص بود ( فكر كنيد همون سرخوشي ! )
جوري كه اگه التماسم مي كردن و حتي مي زدنم هم حاضر نبودم برم زير چتر ، آخه آدم چقدر مي تونه بي ذوق باشه كه جلوي بوسه هاي آفريننده اش رو بگيره ؟ به آسمون نگاه مي كردم و در كمال صميميت مي گفتم : خدايا بوسم كن !!!
كه يهو چشام با صداي رعد وحشتناكي باز شد ! ناليدم كه : خب حالا چرا مي زني ؟!!
عشق سيري چند ؟
داشت درس مي داد ، يه دفه بلند شد رفت روي تخته چيزي بنويسه ، تو فكر بودم كه اين چه طرز درس دادنه ؟ هرچي كه نويسنده ي كتاب گفته رو داره تكرار مي كنه ، يعني ما سواد نداريم از رو بخونيم ؟
به جاي موضوع درس نوشت :
1- رشته ي تحصيلي : برق ، حسابداري ، كامپيوتر
2- فارغ التحصيل شده باشد .
3- خانواده متوسط به بالا
4- قد بلند
5- حاضر به زندگي در تهران
و توضيح داد : اينا شرايط يه پسر 28 ساله است كه تازه فوق ليسانس قبول شده ، اگه موردي سراغ داشتيد ... درس عمومي بود و همه دختر ، برعكس من كه احساس بدي بهم دست داد ( مخصوصاً نسبت به اين مرد ، استادم استاداي قديم ) چند نفر خنديدند ، يه بار ديگه شرايطو خوندم ... نه اخلاق ... نه اعتقادات ... نه دين و ايمان ... اينا شرايط يه پسر تحصيل كرده است ؟
و اين استاد ... يه آه كشيدم و به حال خودم افسوس خوردم ؛ من سر كلاس كي نشسته ام ؟
و فكر كردم به اينكه چه چيزي باعث مي شه كه دو نفر با هم يكي بشن ؟ چه چيزي باعث مي شه كه اونا با هم تو خيلي زمينه ها كنار بيان ؟ چرا كنار مي يان ؟ چرا اين دو تا مي خوان كه عاشق هم باشن ؟
به قول شاعر گفتني :
اسير غصه و عذاب و دق بشم كه چي بشه ؟
آخه يكي به من بگه ؛ عاشق بشم كه چي بشه ؟
اصلاً يكي بياد به من بگه كه چرا بايد عاشق بشيم ؟ خدا چرا عشق رو آفريد و تو وجود ما قرارش داد ؟ به چه كارمون مي ياد ؟ آيا اون عشقي كه ما مي شناسيم ( حالا با هر تعريفي ) همونه كه بوده و بايد باشه ؟
اون ته تهش قراره به چي برسه ؟ هدفش چيه ؟ چي پشت اين عشق وجود داره كه قراره دين منو كامل كنه ؟ چيه كه من تنهايي نمي تونم اونو بفهمم ؟ چيه كه بايد به وسيله ي عشق با يكي ديگه همراه بشم و بهش برسم ؟ چيه كه قراره منو از زندگي دور و برم فراتر ببره ؟
كاري به بحثاي عشق و كشك ندارم ، همين طور به جوش و غصه خوردناي بي سرانجام و آه و ناله ي بي اثر براي قاطي شدن اين دو تا با هم ... اگه دارم اينا رو مي نويسم فقط به خاطر اينه كه حالا مطمئن شدم كه خودم مي دونم تعريفم از عشق براي زندگي خودم چيه ، فقط مي خوام بگم كه اگه تو هم رسيدي به اين تعريف كاري به كار بقيه نداشته باش ، بيا فعلاً خودمونو بسازيم و برداشتمون رو .
نمي دونم تونستم منظورم رو برسونم يا نه ، تمام حرف من اينه كه نذاريم تعريفا دست و پامونو براي پرداختن به اصل ماجرا ببنده ... همين .
معصومه رحیمی
نوشته شده توسط معصومه رحیمی- سبزوار در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 0:15 | لینک ثابت |
