جوانان اریائی
منوی وبلاگ
این پایگاه اینترنتی محل ایجاد دوستی ها و مکانی پر از صمیمیت و جوانیست....امیدوارم در کنار هم و با هم بتوانیم این دوستی ها و رفاقت ها را در عمل نیز به کار بندیم...همه ما در یک جا با هم اشتراک سلیقه داریم و ان هم انتخاب مجله وزین جوانان امروز است...امیدوارم از خواندن مطالب ما که توسط نویسندگانی از سراسر ایران عزیز می باشد، لحظات خوب و خوشی را سپری کنید.
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
جوانان امروز
عمومی
از سر دل تنگی
مدیریتی
ورزشی
مدیر وبلاگ: ذبیح - خرمشهر
رضا اولادی-قزوین
سحر- شهرضا
معصومه رحیمی- سبزوار
سوگند- ماهشهر
ارمغان زمان فشمی- تهران
مجید شجاعی- تهران
restles- ملایر
پوپک- شیراز
رویا - تهران
محسن - ابهر
نرسیس فیگو - بشرویه
دختر خورشید- تهران
سعید- اباده
علیرضا - شیراز
پیوندها
قزوین امروز
صدای و سیمای مرکز قزوین
دانشگاه بین المللی امام قزوین
سایت اطلاع رسانی استان قزوین
معلوم هنر دوست
مجهول
ارمغان زمان فشمی
دختر خورشید
نرسیس فیگو
سوگند
تو را من چشم در راهم
مجله جوانان امروز
رز قشنگ شادی....سلی
معصومه رحیمی
رویا
سحر
بر بلندای خیال ( حنانه)
ذبيح
سایه
قالب بلگفا
طراح قالب

اشرف مخلوقات
سلام![]()
یه سلامی که با همیشه فرق داره. خیلی هم فرق داره. می خوای بدونی چه فرقی؟ سلام یه دل شکسته. یه دل غریب. دلی که دیگه از همه چبز خسته شده.![]()
![]()
می خوای بدونی چرا؟؟ اگه دوست داری بدونی تا اخرش بخون.![]()
چند وقت پیش با یه جوونی اشنا شدم که هم سن و سال خودم بود. ناامید خسته بود. حتی ناامید تر از من! مثل من دل شکسته بود.![]()
به همین خاطر تصمیم گرفتم که کمکش کنم تا از این افکار بیرون بیاد. خیلی باهاش صحبت کردم. چند ماه. گاهی اوقات شب تا صبح توی گوشش می خوندم. ولی چه فایده مرغ یه پا داشت.
تا اینکه یه بار به خاطر مسئله ای از من ناراحت شد. عصبانی شد و با ناراحتی از من خداحافظی کرد. نفهمیدم اون شب کجا رفت و چه کار کرد اما وقتی متوجه شدم هزاران بار خودمو لعنت کردم که چرا ناراحتش کردم که اون کارو انجام بده!![]()
![]()
![]()
البته یه چیزی رو فراموش کردم اون جوون بزرگ شده ی هلند بود یعنی دو سوم عمرش اونجا زندگی کرده بود. کشوری که من از محسناتش نگم بهتره.![]()
![]()
اما اجازه بدید بگم اون شب چه کار کرده بود. اون شب ابجو خورده بود. شاید برای خیلی ها این مسائل عادی باشه ولی برای منی که تا حالا مشروب ندیدم وحشتناکه... چندش اوره... عذاب اوره... دلهره اوره...یا هر اور دیگه که بتونی به زبون بیاری.![]()
![]()
وقتی بهم گفت یه هو یخ کردم. البته به گفته خودش اولین بارش نبود. من نمی دونستم چی بگم. برام مثل یه شک بود. کپ کرده بودم. حتی نفسم بالا نمی اومد. وقتی ازش پرسیدم که مگه تو مسلمون نیستی خندید. خنده تلخی بود. بهم گفت مگه مسلمونای ایران نمی خورن؟ جوابی برای سوالش نداشتم. نمی دونستم چی بگم. بغض عجیبی تمام وجودمو گرفته بود. ![]()
![]()
![]()
چرا؟؟ اخه چرا؟؟ چرا باید یه جوون برای فرار از مشکلاتش سراغ یه همچین چیزایی بره. پس مردونگی چی میشه؟ تحمل و صبر و شکیبایی چی میشه؟؟![]()
![]()
اخ که خدا جونم چقدر غریبی روی این زمین!![]()
اخ که چقدر دلم برای غربتت می سوزه. دلم میگیره وقتی فکر میکنم که چقدر غریبی بین ما ادما!![]()
![]()
چرا ما اینقدر ضعیف النفس هستیم که به خودمون اجازه میدیم این کارو انجام بدیم؟؟ عجیبتر اینکه به خودمون افتخار هم می کنیم!![]()
برای چی اومدیم توی این دنیا؟ چی کار داریم می کنیم؟ به کجا می خواییم برسیم؟؟ ما همه چیزو گم کردیم. حتی خودمونو. هویت و شخصیت و انسانیت رو. ما همون اشرف مخلوقاتیم؟![]()
به هر حال ببخشید اگه ناراحتتون کردم. باور کنید این حرفا بدجوری رو دلم قلمبه شده بود. اگه نمی گفتم حتما می ترکیدم. حالا حس میکنم که خیلی سبکترم. خیلی سبک. ممنونم که تحملم می کنید.![]()
![]()
![]()
موفق باشید و پیروز.![]()
Restlessاز ملایر ![]()
نوشته شده توسط restles- ملایر در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 19:39 | لینک ثابت |
تا حالا شده......فکر کنی که چه جوری معذرت خواهی کنی؟
سلام
تا حالا شده دلت گرفته باشه به اندازه تمام دلتنگی های دنیا؟![]()
تا حالا شده چینی نازک تنهاییت حتی با صدای مادرت بشکنه؟![]()
تا حالا شده دنبال یه شونه بگردی که سرتو روش بذاری و زار بزنی؟![]()
تا حالا شده فکر کنی تو هفت تا اسمون یه دونه ستاره هم نداری؟![]()
تا حالا شده دلت بال بال بزنه واسه این که بمیری؟![]()
تا حالا شده فکر کنی واسه همیشه بری از هر جا که هستی؟![]()
تا حالا شده امیدت از همه جا قطع بشه؟![]()
تا حالا شده توی مشکلات دست و پا بزنی و احساس کنی که داری غرق میشی و هیچ روزنه ای برای رهایی از این وضعیت نداری؟![]()
تا حالا شده فکر کنی چرا خدا نگاهت نمی کنه؟![]()
تا حالا شده بهش شکایت کنی ولی حتی جواب شکایت هات رو هم نده؟![]()
تا حالا شده فکر کنی همه دنیا با تو دشمنن و دارن سعی می کنن تو رو بدبخت کنن؟![]()
اصلا تا حالا شده حس کنی دنیا به اخر رسیده؟؟؟؟؟؟![]()
شاید تا حالا شده باشه که این احساسات رو پیدا کنی شاید هم نه!!!!![]()
ولی من اینا رو با تموم وجود لمس کردم. دنبال یه شونه گشتم که سرمو روش بذارمو گریه کنم. دنبال یه ستاره گشتم که مال خودم باشه. چینی نازک تنهایی خودمو بند زدم. دلم بال بال زد واسه مردن. امیدم از همه جا قطع شد ولی روزنه ای پیدا نکردم. به اون بالایی شکایت کردم ولی حتی جواب شکایتمو نداد. حس کردم همه باهام دشمنن. حس کردم دنیا به اخر رسیده!!!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولی چه فایده! شرم آوره که اینو بگم. نمی فهمم چرا سرمو رو شونه همون بالایی نذاشتم. نمی دونم چرا همون نشد ستاره ام. نمی دونم چرا به جای اینکه بهش التماس کنم به بنده هاش التماس کردم. نمی دونم چرا فکر کردم نگاهم نمی کنه. نمی دونم چرا واسه خودش اشک نریختم. بدتر از همه اینکه نمی دونم چرا بهش پشت کردم!!!!!![]()
![]()
![]()
واقعا نمی دونم. نمی دونم. نمی دونم. نمی دونم.......![]()
حالا با این اوصاف کسی می دونه من چه جوری و با چه رویی باید پیشش برگردم؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
راستی یادم رفت بگم که بدجوری به دعای همتون احتیاج دارم. یادتون نره که دعام کنید![]()
.![]()
موفق باشید.
Restless از ملایر
نوشته شده توسط restles- ملایر در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 12:46 | لینک ثابت |
