تبليغاتX
جوانان اریائی

جوانان اریائی

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

این پایگاه اینترنتی محل ایجاد دوستی ها و مکانی پر از صمیمیت و جوانیست....امیدوارم در کنار هم و با هم بتوانیم این دوستی ها و رفاقت ها را در عمل نیز به کار بندیم...همه ما در یک جا با هم اشتراک سلیقه داریم و ان هم انتخاب مجله وزین جوانان امروز است...امیدوارم از خواندن مطالب ما که توسط نویسندگانی از سراسر ایران عزیز می باشد، لحظات خوب و خوشی را سپری کنید.

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
آرشیو موضوعی
جوانان امروز
عمومی
از سر دل تنگی
مدیریتی
ورزشی

نویسندگان
مدیر وبلاگ: ذبیح - خرمشهر
رضا اولادی-قزوین
سحر- شهرضا
معصومه رحیمی- سبزوار
سوگند- ماهشهر
ارمغان زمان فشمی- تهران
مجید شجاعی- تهران
restles- ملایر
پوپک- شیراز
رویا - تهران
محسن - ابهر
نرسیس فیگو - بشرویه
دختر خورشید- تهران
سعید- اباده
علیرضا - شیراز

پیوندها
قزوین امروز
صدای و سیمای مرکز قزوین
دانشگاه بین المللی امام قزوین
سایت اطلاع رسانی استان قزوین
معلوم هنر دوست
مجهول
ارمغان زمان فشمی
دختر خورشید
نرسیس فیگو
سوگند
تو را من چشم در راهم
مجله جوانان امروز
رز قشنگ شادی....سلی
معصومه رحیمی
رویا
سحر
بر بلندای خیال ( حنانه)
ذبيح
سایه
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

خاطرات قشنگ
خاطرات قشنگ من

به دلیل سفرهای زیادی که به همراه تیممون به شهرهای مختلف داشتم خاطرات زیادی هم بالطبع از این سفرها دارم که تعریف کردنش در اینجا خالی از لطف نیست گرچه همچین پر لطفم نیست اما خوب دیگه اگر نظری درباه این خاطرات داشتید حتما نظر بدید

سال هشتاد و چهار برای انجام یک مسابقه رفته بودیم کرمان و بعد از انجام بازی وارد رختکن که شدیم و رفتیم سر ساکهامون تا لباسامونو عوض کنیم دیدیم همه ساکها کوچولو کوچولو سوراخ شدند بعد یکی از بچه ها گفت اینجا رو نوشته چون شما ها بچه قزوین بودید و و از سوراخ و موراخ این جور چیزا خوشتون میومد ساکهاتونو با فندک سوراخ کردیم تا حالشو ببرید بد بدختی ساکهای جدیدمون هم بود که یک دو هفته پیش از باشگاه بهمون داده بودند تو رختکن هم ناراحت بودیم که کیفامون رو سوراخ سوراخ کردند و هم کلی خندیدیم به خاطر نامه سال بعد که به همراه یه تیم دیگه رفتم کرمان ساکمو قایم کردم یه جایی اون زیر و میرا تا دوباره تا دوباره سوراخ سوراخش نکنند

پارسال که رفته بودیم تبریزصبح با چند تا از بچه ها از هتل زدیم بیرون تا بریم یه کم تو سطح شهر ساعت دو تمرین روز قبل از بازی داشتیم همین طور گشتیم و گشتیم تا ساعت حول و حوش یک شد بعد یه ماشین دربست گرفتیم تا ما رو ببره تا هتل و با بچه های دیگه و تیم بریم تو ورزشگاهی که بازی داشتیم تمرین کنیم وسط راه راننده ماشین با یه موتور تصادف کرد و ما پیاده شدیم تا موتوریه رو ببره بیمارستان بعد دوباره ی ماشین دربست دیگه گرفتیم که اونم تو ترافیک گیر کرد و ما ساعت دو به جای اینکه بریم سر تمرین تازه رسیده بودیم به هتل زودی ساکهامونو برداشتیم و از نگهبان هتل درخواست کردیم به یه آژانس زنگ بزنه و ما رو ببره ورزشگاه و آژانس اومد و ما رو برد یه جایی خارج از شهرو گفت اینم ورزشگاه ما گفتیم کو ورزشگاه اونم با اشاره به سمت چپمون گفت اینا ها ورزشگاه یادگارامام بعد ما گفتیم ما ورزشگاه پتروشیمی تمرین داریم اینجا کجاست ما رو آوردی بعد گفت من نمیدونم ورزشگاه پتروشیمی کجاست گفت تازه نگهبان هتل خودش گفتش بیارمتون اینجا ما هم زنگ میزدیم به همراه بچه های تیم چون همه تمرین شروع کرده بودند موبایلاشون رو هم تو ساکشون تو رختکن بود بعد زنگ زدیم هتل و ب هزار زورم بلا آدرس ورزشگاه پتروشیمی رو گرفتیم و به راننده آژانس گفتیم سریعا خودتو به این محل برسون وقتی که ما به ورزشگا ه پتروشیمی رسیدیم مثل سربازهایی که برگ مرخصیشون رو گم کرده بودند یا دیرتر از موعد مقرر اومده بودند شده بودیم همین که رسیدیم داخل محوطه یک از مربیان اومده جلو و گفت معلومه کجایید شما ها ما هم توضیح دادایم بهش و بعد اونم رفتم طرف سرمربی تیم و یه چیزایی بهش گفت و بعد سرمربیمون اشاره کرد که برید و کنار زمین بشینید و تا آخر تمرین نذاشت ما تمرین کنیم و روز بعد هم هیچ کدوم از ماها تو ترکیب قرار نگرفتیم و تازه وقتی برگشتیم جریمه هم شدیم از اون موقع به بعد هر شهری که میرفتم از ترسم تا موقع تمرین تو هتل یا خوابگاه میموندم و از گشت و گذارو دیدن اون شهر خودمو محروم کردم

بازم سال هشتاد و چهار بود که رفته بودیم کرمانشاه و و اول شب با چند از بچه های تیم از هتل اومدیم بیرون که یه کم پیاده روی کنیم ماه رمضون بود و ساعتی بعد از افطار و خیابونا خیلی خلوت بودند سر یه کوچه چند نفر نشسته بودند که ما وقتی میخواستیم رد بشیم بر وبر ما رو نیگاه میکردند و یکی از بچه های تیم گفت چیه ادم ندید و طرف بلند شد بره طرف هم تیزم ما که نذاشتیم و دوستای اون طرف هم بلند شدند و یکی از اونا سوت زد و با زبون کردی و یا لری نمیدونم به دوستاشون و بچه محلشون که داخل کوچه بودند اشاره کرد بیاند نمیدونم اونایی که تو کوچه بودند چه جوری فهمیده بودند میخواد دعوا بشه دیدم چند نفر دیوانه وار و آی نفس کشان با چوب و قمه و چاقو سنگ دارند میدوند طرف ما هم دو تا پا قرض داشتیم دو تا هم قرض کردیم و الفرارخوشبختانه چون هممون ورزشکار و فوتبالیست بودیم خیلی زود از چنگشون در رفتیم و اونا به ما نرسیدند وگرنه معلوم نبود چیکارمون میکردند البته کرمانشاهیا به جز اونایی که به ما حمله کردند خیلی آدمای بامرامی بودند و اون مورد استثنا بود و با لقب برار و برادر ما رو خطاب میکردند

 

بازم سال هشتاد و چهار بود که رفته بودیم یزد روز دوشنبه بود و من میخواستم مجله رو بگیرم اما هیچ کجا کیوسکی پیدا نکردم بعد از نگهبان هتل پرسیدم اینطرفا کیوسک مطبوعاتی نیست اونم گفت نه منم اون موقع ها به مجل خیلی اعتیاد داشتم و گفتم هر طور شده باید مجله رو بگیرم چون بعدش دیگه میرفتم قزوین تموم شده بود و گفتم به درک یه آژانس بگیرم و بهش بگم منو تا یه کیوسک مطبوعاتی ببره مجله رو بگیرم و برگردم آقا ما آزانسو گرفتیم و از این سر شهر رفتیم اون سر شهر و آقای با مزه راننده تاکسی از اون پیرمردای با حال یزدی بود با اون لهجه یزدی بیشتر حرفاشو حالیم نمیشد از بس تند حرف میزد به من میگفت بچه خوشگل تهرون حتی تو قزوینی پیرمداش این طور بهم نگفته بودند بچه خوشگل بابا این یزدی ها که زدند رو دست قزوینیها خلاصه این پیرمده ما رو برد دو سه تا کیوسک که هیچ کدومشون جوانان نداشتند و ما بهش گفتیم زد دیگه کیوسک مطبوعاتی نیست اینجا نداشت اونم گفت من همینا رو بلدم تاز راننده آژانس بود وای به حال اینکه راننده عادی بود خلاصه ما برگشتیم و پول الکی آژانس رو دادیم که هیچ مجله رو هم نگرفتیم من فقط تعجب میکنم شهر به اون بزرگی چرا فقط سه چهار تا کیوسک داشت به گفته راننده آژانس که میگفت دیگه فکر نکنم کیوسکی باشه یعنی یزدی ها اصلا مطبوعات مطالعه نمیکنند این همش برام شده بود سوال و هنوز هم هست البته شاید الان دیگه کیوسک مطبوعاتی اوننجا زیاد شده باشه اینو میگم چون کل شهر رو که گشتیم فقط همون سه چهار تا کیوسک رو دیدم

امسال رفته بودیم رشت قبلش من یه دست شلوار لی سفید و پیرهن سفید و کتانی اسپرت سفید کلا خودمو سفید ست کرده بودم البته اینم بگم این سفر رو به همراه دوستانم رفته بودم نه تیم آقا مارفتیم و یه جایی اطراف رشت توی یه جای با صفا چادر زدیم و بعد از نهار میخواستیم بریم لاهیجان و چادر رو جمع کردیم و جمع و جورشدیم که بریم هوا بارونی بود و من وقتی داشتم میفرتم طرف خیابون که سوار ماشین بشیم پام رو گلا لیز خورد و با همون لباسها ی کاملا سفید ولو شدم تو گل خیس و وقتی بلند شدم دوستام میگفتند شبیه الونگ الونگ شدی و من به زمین و زمان لعنت میفرستادم و اونام داشتند میخندیدند لباس اضافی هم نبرده بودم و با همون لباسا تا لاهیجان رفتیم واونجا لباسامو شستم و یه سرمای قشنگ هم خوردم تو اون هوای بهاری باور کنید من دست و پا چلفتی نیستم و هر کس دیگه ای هم بود شاد اونجا لیز میخورد

خوب تا همینجاش بسه شاید به نظر شما زیاد جالب نبودند و در واقع مسخره بودند اما اگر خوشتون اومد بگید تا سری دوم خاطراتم رو از سفرام در آپ بعدی بگم اینم بگم که نوشته های اینجا رو از دفتر خاطرات شخصیم که هر سفری که برم با خودم میبرمش نوشتم امیدوارم خوشتون اومده باشه اگرم نیومده از بد سلقیگی خودتونه


نوشته شده توسط رضا اولادی-قزوین در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 11:31 | لینک ثابت |


فراخوان خوانندگان مجله جوانان امروز
با سلام خدمت شما دوستان عزیز و گرامی

قابل توجه شما عزیزان گرامی خواننده مجله وزین جوانان امروز

آیا میخواهید در یک روز به یاد ماندنی به همراه سایر دوستان خود در یک میهمانی بزرگ شرکت کنید؟

آیا میخواهید سایر خوانندگان مجله جوانان را از نزدیک ببینید و با آنها آشنا بشوید؟

آیا میخواهید از دفتر مجله محبوب خود و موسسه بزرگ اطلاعات دیدن بفرمایید؟

آیا میخواهید با نویسندگان مجله خود و مراحل چاپ و نشر آن از نزدیک آشنا بشوید؟

آیا میخواهید در این میهمانی برخی از بازیگران و خوانندگان در این مراسم حضور داشته باشند؟

این یک آرزو ی محال نیست

با توجه به این که موسسه بزرگ اطلاعات خود دارای سالن کنفرانس و گفتگو میباشد و پرسنل مجله قبلا با حمایت خود از این طرح قول داده اند که اگر این امر عملی بشود کارهای نظیز هماهنگی با موسسه و دعوت از هنرمندان و سایر کارها را انجام بدهند لازم دانستیم برای تحقق پیدا کردن این کار از شما بخواهیم که با اعلام حمایت از اینکار آنرا عملی نمایید

چطور و چگونه؟

شما باید با درج نظرات خود مبنی بر اعلام حمایت خود از این موضوع و درخواست برگزاری این مراسم را از آقای سردبیر بخواهید و ما بعد از نظرات شما پرینت خواهیم گرفت و آنرا به دست آقای سردبیر خواهیم رساند تا ایشان با توجه به درخواست شما عزیزان اقدام نمایند یادتان باشد همه چیز بستگی به استقبال شما عزیزان دارد و اگر از این طرح استقبال کافی نشود قضیه منتفی خواهد شد پس لطفا دیگر خوانندگان مجله را که میشناسید نیز بخواهید که نظرات خود را در قسمت مبنی بر درخواست برگزاری این مراسم بدهند

توجه توجه نظردهندگان باید حتما نام شهر محل زندگی خود را نیز بنویسند وگرنه نظراتشان حذف خواهد شد. منتظر استقبال شما دوستان هستیم.

 همانطور که گفته شد هفت نظر از نظراتی که بدون نام شهر بود حذف شد تا نظر دهندگان آن دوباره با ذکر نام شهر نظر دهند خواهش میکنیم دقت کنید


نوشته شده توسط رضا اولادی-قزوین در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 10:7 | لینک ثابت |