تبليغاتX
جوانان اریائی

جوانان اریائی

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

این پایگاه اینترنتی محل ایجاد دوستی ها و مکانی پر از صمیمیت و جوانیست....امیدوارم در کنار هم و با هم بتوانیم این دوستی ها و رفاقت ها را در عمل نیز به کار بندیم...همه ما در یک جا با هم اشتراک سلیقه داریم و ان هم انتخاب مجله وزین جوانان امروز است...امیدوارم از خواندن مطالب ما که توسط نویسندگانی از سراسر ایران عزیز می باشد، لحظات خوب و خوشی را سپری کنید.

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
آرشیو موضوعی
جوانان امروز
عمومی
از سر دل تنگی
مدیریتی
ورزشی

نویسندگان
مدیر وبلاگ: ذبیح - خرمشهر
رضا اولادی-قزوین
سحر- شهرضا
معصومه رحیمی- سبزوار
سوگند- ماهشهر
ارمغان زمان فشمی- تهران
مجید شجاعی- تهران
restles- ملایر
پوپک- شیراز
رویا - تهران
محسن - ابهر
نرسیس فیگو - بشرویه
دختر خورشید- تهران
سعید- اباده
علیرضا - شیراز

پیوندها
قزوین امروز
صدای و سیمای مرکز قزوین
دانشگاه بین المللی امام قزوین
سایت اطلاع رسانی استان قزوین
معلوم هنر دوست
مجهول
ارمغان زمان فشمی
دختر خورشید
نرسیس فیگو
سوگند
تو را من چشم در راهم
مجله جوانان امروز
رز قشنگ شادی....سلی
معصومه رحیمی
رویا
سحر
بر بلندای خیال ( حنانه)
ذبيح
سایه
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

موسیقی فقط ریتم برای خالی کردن نیست؛(چــرتها پاره شوند!!)

 

 

یه جای امن و راحته         یه تکیه گاه مهربون

یه ســـر پناه مطمئن که      می شناسیمش هممون

اونجا لبهای بسته مون       با خنده پر ثمرمی شه

تو سایه ســارخلوتش        خستگیها به درمی شه

هیچ جای دنیا واسمون      مث خونه صمیمی نیست

با هیچکسی مثل خونه       دوستیامون قدیمی نیست

پشت دیوارهرخونه         یه حادثه منتظره

                           تا خلوت پاکمونو              به باغ رویا ببره  (شادروان ناصر عبدالهی)

 

 

ای همیشه از تـو زنده لحظه های رفته بر باد!

 

توضیح :D

الان که اینو اضافه می کنم بامداد شنبه بیست و پنجم است؛ این متن را به تاریخش نوشته بودم واز ارسالش صرفنظر کردم که ممکنه لارس و میلاد و... بهشون بربخوره و منظورم درست گرفته نشه که بعد از نامه لارس به سردبیـر ،شجاع شدم!!

 

سـلام....سلام.

میگم این ترانه ها چیه جدیداً اجرا می کنن جوونا؟ حالا اینها هیچ،پشت کرده ن به هر چی ادبیات و شعر و موسیقی و احساس.مثلاً خیلی جدیده؟رپه؟(رپ:زخم زبون) ... بلانسبتِ ترانه، تو هوارهاشون"کیت" ؟و خیسکیت" ؟میارن که مثلاً چی ازش بفهمیم؟باشه گوش نمی دم؛چشم! هرچی شوما که بهت برخورده،بگی.

اما حرفهامو می گم،اینها به روح آدم ضربه می زنه.مثل گوشه تیزحلبی کنسرو فاسد روحی ،شخصیت رو خراش می ده. ما بچه بودیم یوسف گم گشته باز آید به کنعان و... می خوندیم؛ بچه های امروزی از ؟(قصد توهین به خاص ندارم) میخونن. موسیقی نه تنها رو آدم که رو مجردات هم تاثیر داره و بنده به نوع ترانه و آهنگ اعتراض ندارم بلکه به این اعتراض دارم که چرا به عنوان شنونده مختار،نشستیم که هرچی خواستن تو ذهن و گوشمون فرو کنند؟آدم خودش نوع برخورد رو تعیین می کنه و ما اجازه داده ایم قومی سردرگم به ما توهین کنن. یعنی چه که هرکس اون سر دنیا یه چیزی خوند ما اداشو این ور تو خونه خودمون بخونیم/ بشنویم؟(منظورم کارهای سبُک و مغایر فرهنگمونه)تبلیغ کنیم کارهای بد برای بچه های معصومی که قبل از شناختن خودشون دنبال پیدا کردن الگویی برای تبعیتند.

متاسفانه صدا و سیما شده جلوه های ویژه برای پیران!!! همراه با چنتا خواننده نذر کرده تلویزیون!

شبکه سه شده شبکه پیامکــباز وفدراسیون گزارشگران ورزش...همه چی منهای خیلی از نیازهای جوان!

توی عصر ما نه نصیحت نه کتاب و نه اینترنت به اندازه موسیقی سریع الوصول مفهوم و جذاب نیست و متاسفانه در و پیکری هم براش نیست.خونه جای امنه.خونه جای قدکشیدن ماست. چرا باید غریبه ها بی اجازه بیان توش سرک بکشن؟مگه همیشه اعتراض نکرده ایم که نمی خوایم اجانب بابامون باشن؟حالا چرا احساساتمون شده کالای مشترک ؟!

مخالف سبکهای جدید موسیقی نیستم وگرنه الان که گوش نمی کردم!مخصوصاً این ترانه ضد 300 که خیلی هم علی آقا قشنگ خونده"همه ماها سربازهای زیر پرچمیم نمی ذاریم از ما بگه هر اجنبی"

 از این تورّج فقط هدفم اینه :دوست دارم پشت حرفهایی که با ضرب و ساز می شنوم،سواد و شعور باشه! ایرانی باشه و ابهت مردمشو حفظ کنه.نه کومه چین مشتی فحش و حرفهای نامفهوم و زننده.نباید بذاریم تو دهکده جهانی، زبان شیرین فارسی حتی بین خودمون مهجور بشه. دیگه باید یاد بگیریم قشنگ بگیم و قشنگ بشنویم .

 

*من اگه "زبان فارسی"بودم به خودمون چی می گفتم؟

 

لطفاً در صورت امکان و دوست داشتید ــ تا سال دیگه!!!ــ در جواب این سوال احساستونو برام بنویسید.

ممکنه بصورت مطلبی در جوانان امروز چاپ بشه پس رفقاهرچی بگید بر له تون استفاده خواهد شد!!

دعا می کنم سرانجام وعاقبتِ آرزوهاتونو تو خواب ببینید تا تو بیداری تصمیمات بهتر و شادتر بگیرید .

سال 87 براتون از 86 بهاریتر و بهتر باشه و اگه دلی شکستم،حرفی زدم و دلخوری پیش آوردم تو این مدت، هرجور راحتین بهم اطلاع بدین یا ازم بگذرید!من که از کسی کینه ندارم(حتی تو رضا!؟!!؟!!)

 

 

                                                                     بامداد روز چهارشنبه15 اسفند86   

     سوگند 

 


نوشته شده توسط سوگند- ماهشهر در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 1:13 | لینک ثابت |


برای سومین دیدار، بعد از سلام چی بگم؟

       جـ ـشـ ـن قـ ـرتــ ـی!

مهم نیست که کجام و چطوری دارم می نویسم مگه نه؟ پس می رم سراغ مجله.وقتی درباره سپندارمذگان خوندم خیلی خوشحال شدم .هم گزارش ارمغان.و هم جواب بچه هایی که شرکت داشتند.

پریروز با یکی از همکلاسیهای دانشگاه قرارددر!داشتم.تو ترمینال منتظرش بودیم هم من و هم متصدی باجه بلیط و هم راننده!...ولی خانم تخلف کرد و جای هشت صبح ،هشت وبیست دقیقه زنگ زد که من دم در ترمینالم. و همون لحظه اون آقای متصدی، سالن رو گذاشته بود رو سرش؛همینطور فامیلیمو داد می زد که برم سوار شم،ساعت حرکته.رفتم آروم بهش گفتم دندون رو جگر بذارین .اگه می شه یه چند دیقه صبرکنین تا دوستم بیادش.مثلاً گفت باشه.اما تا من رفتم بیرون که فروغو پیدا کنم جلو جفت چشمم ماشینه رفتش!!

حالا ربط این صحبتها به ولنتاین و عشق و اسپندارمذ چیه؟می گم. فروغ که اومد یه جعبه خوشگل دستش دیدم. این دوستمون دختر باذوقیه که روز قبلش هم ازتلویزیون شبکه خودی،اونو با لباس محلی دیده بودم که کاپهای قهرمانی و الواح تقدیر،به بانوان قهرمان پتروشیمی های ماهشهر میداد. بچه خفنی که با آرایش جدیدش برای یک لحظه کپ کردم!بیچاره تند راه می رفت و من با کفش پاشنه میخی آروم دنبالش کشیده می شدم.داد زد"نگهش داشتی؟" گفتم "آره"

"پس زود باش حالا می ره"

"نه بابا ما اولین نفریم"

ایستاد و نگام کرد که مگه تازه نگفتی داره میره زود خودتو برسون؟!

"آره، اون یکی که پیش پات رفت؛ برای ساعت ده و نیم منتظر می شیم دیگه!!"

همون زمان انتظار موقعیتی پیش آورد که درباره ولنتاین و سپندار گپ بزنیم. اون جعبه نازتو دستش پر بود از قلب و هدیه برای کسی که دوست پسر دوستش بود و تمام این کارهای زیبا رو فروغ براش درست کرده بود.

گفتم" ولنتاین که گذشت"

"اما ما با ولنتاین حال نمی کنیم. ایرانی یم و هر سال توسپندار جشن می گیریم"

خیلی از حرفش خوشم اومد و تعجب کردم.گفتم حرفهات ضد و نقیضه.یه بار می گی تنها ملاک ازدواجت کسیه که اقامتت تو یه کشور اروپایی رو اوکی کنه و حالا...

بلند خندید که خیلی ها اینو می گن.اما من ایرانی ام و هرجای دنیا که باشم فرهنگمو حفظ می کنم. اگه عشق رفتن به خارج دارم به این معنی نیست که از وطنم بدم میاد فقط بابام می گه محاله تنها بذارم بری اون ور آب!منم دوست دارم آدمهایی که از تلویزیونها و شبکه ها می بینم رو از نزدیک ببینم.حرف زدنشون.زندگی کردنشون...با اصالت خودم نه با خودفروشی فرهنگ اصیلمون...

داشتیم پفک می خوردیم و حرف می زدیم ؛ دوتا سرباز بیچاره که دست یکیشون به کیف قاپی که تازه از دادگاه برمی گشت،بند شده بود،اومدند روبروم نشستن. دزد نگو بلا بگو!اونقدر ورجه وورجه می کرد که دست اون سرباز فقط بالا و پایین می شد.رفیق دیگه از جاش بلند شد و با التماس و خواهش تکرار کنان گفت"تورو هرکی دوست داری آروم بگیر.خداشاهده برامون مسئولیت داره. بشین سرجات تا مارو نفرستاده ن حلفدونی به جات!"

سالن خلوت شده بود و حوصله مادوتا هم سرریز.بلند شدیم گشتی بزنیم که بلیط فروشه گفت دیر نکنین اینم بره جا بمونین!

                                                            ***

قبول دارین می شه هر لحظه ولنتاین داشت؟ حتی مهم نیست شخص مقابلت هم کی باشه.میشه هدیه اسپندار رو هم قلب درست نکرد و همونجور که سابق بر این تو جشن سالانه ازدواج جمشید هم رسم بود، گل هدیه داد. واز محبت خارها گل می شوند را باور کرد.کافی نیست تصورکنیم یک مرد بانیّـتی! به زن هدیه بدهد "فقط"، یا یک زن به مرد ،یا دو همجنس به هم، کلامی،پیامی ،قلبی بدهند،بلکه فکرها را بشوییم که قرار است در روزی یک حس بدرخشد و شهابی ازعاطفه هبوط کند توی چشمهایی که شاید حتی اول بار دیده می شوند،یا مال غریبه ای باشد که تا ابد غریبه بماند.قدرهم را دانستن و سمبلی را در یک روز نشان عالم دادن...اینها همه پیام اسپندارگان است.

ناراحت نیستم کسانی که برام پیغام بنام ولنتاین دادند و اسپندارمذ فراموش شد و انتظارم تا الان طولانی؛که خوشحالم پیشاپیش در روز ولنتاین سپندارمذگان مقدمه چینی شد که یاد "دوست داشتن " بیافتم و اسپندارامسال با گزارش ارمغان شکوه دوره هخا را در دلم زنده کند!

ولنتاین یا به طعنه نمکین استادمون"جشن قرتی!!" تلنگریست برای دوختن عدد29 بهمن تقویم دل به سه حرف از احساس، و تن کردن پیرهنی از شوق پاک با زر بفت انتظاری که شاید برای کسی که بابا نداره،مامان نداره...عزیزش کنارش نیست که بهش هدیه بده کشنده است.

                                                          ***

وقتی می رفتیم به فروغ گفتم"بازم پفک می خوری؟"

گفت"نه،اینقدر که چیپس و شوکلات خوردیم دارم می ترکم"

بسته پفک رو برداشتم رفتم طرف سربازها و بهشون تعارف کردم.برق چشمای اون جوون پر ازشرم بود(اوه!) و...توی خاطرم موند.همانطور که شاید روزی اوهم به یاد بیاره دختری در شهر محل خدمتش ،روز بیست و نهم بهمن هشتاد و شش به او پفک تعارف کرده بود!

سوگند ـ ماهشهر

 


نوشته شده توسط سوگند- ماهشهر در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 11:11 | لینک ثابت |


برای دومین دیدار...خیلی شد اما خوندنش خالی از لطف نیست.

 

گل سرخو کی گرفته؟کی داده؟!

 

اگرچه بار اول درست سلام نکردم اما امیدم به جواب سلام دومه! سلام…

خارج از برنامه قبلی اومدم و خیلی هم ببخشید…اما یه حرفهایی بود که گفتم بگم تا نرفته م زیر خاک…

می گفت وقتی گفتم احتمالاً فردا بارون می زنه اخمهاش رفت تو هم که کاشکی فقط تو فلان منطقه و تو اون یکی بباره!...می گفت خیلی بهم برخورد و عصبانی شدم.

(بیچاره خدا که مارو تحمل می کنه)…می گفت بارون که بباره یکی عشق می کنه یکی عزا می گیره. این می گه نبار اون یکی گوسفنداشو نذر می کنه که بابا ببار…

وای وقتی فکرشو می کنم گلوم از گفتن اینهمه تدبیر خدا خشک میمونه.اینهمه بنده خودخواه و خدا یکی یه دونه. مث قضیه رییس جمهوره.اولش زارمیزنه که آقا به من رأی بده من این کارو اون کار رو برات می کنم اما بعد که بره تو میدون می بینه با دست خودش چه کلاه کجی سرش رفته! می بینه که بابا هیشکی نیست که به سراط مستقیم باشه.استرس.غصه…یه عده بهش می چسبونن که از شکم ما می گیره می ده به فلسطین!! یکی در میاد می گه مال بیت الناس خوره! یکی می گه مغزش پوکه هیچی حالیش نیست فلانی بهش خط می ده….فلان جا رو به گند کشونده و…. حق یا ناحق اون بیچاره بیچاره شده دیگه!

هرکدوممون امروز اینو میخوایم فردا مودمون می شه یک چیز دیگه.نون به نرخ روز خوریم و میخوایم همه چی برامون فراهم باشه تو همه شرایط دلخواهمون هم باید طرف غلاممون باشه .اما….

اما خودمون چی؟چه کرده ایم؟

جوونیم و کباده کش تحصیلات عالیه…(مخالف شدید نظام آموزشی کشورازازل تا همیشه م. جالب که درست شدنی هم نیست. اینهمه مشکلات اقتصادی و فشار کاذب فرهنگی و عاقبتش از هم گسیختگی اخلاق انسانی، برامون شده زندگی مرفه.) ادعا داریم خیلی حالیمونه و تا به چیزی بیشتراز قبل رسیدیم خواه و ناخواه گم می شیم.

فرهنگ التقاطی تک تک ما مثلاً نسل سوم انقلاب چیزی جز هویت مشعوش نداره. دیگه نوشتن شعار"از کجا آمده م؟چرا وبه کجا خواهم رفت؟" کسر شأن شرافته!چرا؟ چون وقتی قانون هست و ما تکـرو تشریف داریم، وقتی دیگه تحمل نداریم تو چنین کشوری بمونیم!!خب این وحدت چه مزه ای داره که کشفش کنیم؟ گل سرخو کی گرفته کی داده؟!!!

مدتهاست به بهونه های رنگی سرگرم ساز و موسیقی هستیم،نه که به همه چی بی توجهیم اما کم توجهمون کرده ن.با این حال کافیه ناجور جمب بخوریم…دست و پامونو که می شکنن هیچ!یه پس گردنی هم به کل تاریخ و فرهنگمون می زنن.آخرشم بخاطر جوونیمون موقتاً تبرئه می شیم!

باز می گفت تو پروگ که راه می رفتم کیف می کردم. همه چی سر جاشه.به خدا قسم دلم لک زده بود که یه پلیس ببینم… دروغ از کسی بشنوم…هرکس مسئول رفتار خودشه…

وسط حرفاش یاد حرف یکی از زنان هالیوود افتادم که اومده بود ایران و وقتی رفت کشورش روزنامه ها تیتر کردند که این خانوم هیچ جاعجیبترازخیابانهای ایران ندیده! که هیچ جای دنیای به این بزرگی راننده هایی مثل ایران نداره!

می گفت"تعجب کردم.هرچی ازش می پرسیدم برای رفتن به فلان جا چکار کنم جوابمو نمی داد.فکر کردم لاله…اما وقتی رسیدیم به مقصد راحت و شمرده راهنماییم کرد و گفت اینجا موقع رانندگی کسی نه با مسافر حرف می زنه نه موبایل جواب میده تا اتفاقی نیافته!"

دخترهای مسلمان تو سن نه سالگی و پسرها حول و حوش پونزده سالگی یاد می گیرن مقید باشن و متعهد اما چیزی که تو وطن الانم می بینم ارزشداری بی قیدی و قانون گریزی و دین زدگیه!عوضش همین بعضی ازما قدیس نماهای دروغگو هر کار دلمون بخواد می کنیم و اسمشم می ذاریم دیانت و شرقیت و اصالت! می گفت تو بیشتر اروپا اگه کسی دروغ بگه بهش می گن دیوونه!

چیزی که اسلام  و فرهنگمون از ما خواسته و ما فقط تبصره مصلحتیشو با جون و دل پذیراییم!

فیلمهای اروپایی که نگاه می کنم از محاورات صادقانه، صمیمی و کوتاهشون لذت می برم و خجالت می کشم که با اونهمه صغرا کبرا چیدن مخصوصاً پشت تلفن سرِ گفتن اصل حرفمون قبض اسراف رو بالا می بریم!

گفتم نسل سوم انقلاب….من خودم تو قید و بند بسیج و شهامت و دلاوریها نیستم راست و حسینی بگم!...اما با دیدن تصاویر جانبازها و مداحی های سید ذاکر-روحش شاد- منقلب می شم.بغضم می ترکه و از شرم بی حیایی عرق می کنم.باهاشون نبودم و درکشون برام خارج از اراده ست اما چیزی که هست خودخواه نبودنشونه که روم اثر می کنه.عشق حسینی دارن.

واقعاً چرا باید بعضیهامون تا پا اونور ایران می ذاریم بدو روسریها تو هوا وغیرت آقایونمون بشه کنفرانس برلین؟!!

 مدعیان حقوق بشر چرا برای اتهام قتل با حکم قصاص نفس که به عبارتی حکم قرآنه و خدا مخالفن؟ غیر از اینه که خداوند به همه موجودات حق داده؟ وچه زنده و چه مرده پاسدار حقوقشونه؟ پس چطور یک مدافع حقوق بشر حاضره ازحقّ نفس کشیدن فرد مقتول بگذره؟! که سوره بقره به اون ظرافت و لطافت و محبت خالقانه تاییدش کرده و ما مردمان عالم خاک با ذهن کودکمان پا به زمین می کوبیم و میخواهیم که هر چه پشت ویترین دنیا گذاشته شده(خوب و بد) رامال خود کنیم؟!

حالا یک سوال:

آیا خارجیها شبیه بعضیامون هستند که وقتی می ریم اونور میخوایم عینشون بشیم؟وچرا آزاد اندیشهاشون وقتی پا به کشورمون می زارن منطقی (و با حفظ فرهنگ خودشون) شیفته ما می شن؟!

 

ما که ادعای خوبی و مهربونی وصلحکاری داریم،چرا توخیابون ،تو ترافیک… قلب می ترکونیم؟!

تو کوچه ها هم که دیگه امنیت شده فحش چاروادار!!امشب که می اومدم، تو راه یه خانومی جلومو گرفت..."پسره دوازده سیزده ساله شه تا اون کوچه هه دنبالمه...خجالت نمی کشه بی حیا، جای مادرشم...وقتی ماهواره تو خونه ها همینجوری آزاده و همه چی نشون می ده خب بهتر از اینم نمی شه...به خدا دخترم زمان شاه هم اینجوری نبود که الان مثلاًمملکت اسلامیه...حالا تا من اینجام زود برو نگات می کنم..." بارون ریزبود و صورت خانومه خیس.حرفاش برام تازگی نداشت چون خودم کارکشته شده ام!چادرمو جمع کردم گِلی نشه وگفتم خداحافظ .هم به حرفهاش فکر می کردم ،هم به ولع همین مردم برای آزاد کردن استفاده از رسیوری که چندان علاقه بهش ندارم....قضاوت با خودتون؛

 

بنا به خبری که تو صفحه مجهول خوندم مشغول شنیدن ترانه پایین و مورد علاقه م هستم!و البته بنا به شیوه پستاژ نوشتنم دارم براتون می نویسمش...

 

                                     christopher john davison                                                                                     :  album

                                                                          beautiful dreams

: Song

I´m not crying over you

singer

chris deburgh(کریستوفر)

  

I don´t mind this empty room

&I like it when I´m a lone

&I´m trying not to think a bout you!

I´m not waiting by the telephone

I´m watching a late night movie

Whe/n(er) the lovers say good bye

&it´s realy getting to me

&tears are in my eyes

but I´m not crying

I´m not crying

 over you            ….Ihave a read in my horoscope….

 


نوشته شده توسط سوگند- ماهشهر در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 3:20 | لینک ثابت |


برای اولین دیدار...

 

                منو از من نگیرید!  

  

وقتی توی یه چار دیواری نشستی که حتی کسی نیست اهن اهن کنه،در بزنه بیاد تو...

وقتی دلت تنگ می شه و فکر می کنی نجیب بودن چه سخته ولی حرفشو زدن چه آسون...

وقتی توی خلوتت اجازه داری فقط انتظارو بوس کنی...

وقتی منتظری اما جای صدا سراب یک سلام آشنا لحظه هاتو پاره می کنه...

وقتی احساست بهت دروغ می گه و عشقو تو وجودت مچاله می کنه...

وقتی دندون عقل خودکارت از زخم بی صدایی عفونت می کنه...حرفهای دلت آسم می گیرن... وبهت می گن از کدوم "کـُره"خاطره داری؟!...

وقتی واسه حلول آرزوها هم ،به تقدیر زیر میزی می دن و تو دوست داری بی آرزو بمیری!...

وقتی به سرنوشت رو نمی دی و شبنوشت می شه تقدیرت...

وقتی تو شمردن خوشی ها هم پشه می زنه نیشت!...

وقتی برای شنیدن ترانه ها گلوت خس خس می کنه!...

وقتی تو واخور اتاقت دلت از درد زمونه می گیره و دیوار به رسم همدردی رو شونه ت خم می شه  و تو بدتر غصه ت می گیره....

وقتی کولیان چادر نشین قبیله سیاه چشمات آواره حرفهایی می شن که معنی هیچ نگاهی رو نمی فهمه...

وقتی دلت از شرم گفتن سه تا حرف  عرق می کنه...گال می زنه...

وقتی بی تفاوت به گلدونا آب می دی...

وقتی از شیارهای پنجره می خوای که دستاتو بگیرن ونمی شه...

وقتی شبا تو آسمون پرسه می زنی و می دونی هیشکی ستاره ت نمی شه...

وقتی دور دلت قفس می افته...بهت می گن "فرشته ها اسیر مهربونین" وتو از این حرف زود دلت پیر می شه!...

وقتی تو آینه کنار بینی ت جوش می بینی و حرص به سیم اون قفس زنجیر می شه...

وقتی عادت نداری شنیده ها رو ننویسی و پاره نکنی!...

وقتی می بینی بی اختیار مسلسل واژه شلیک می کنه فکر و داخلت رو...

وقتی گریه ت می گیره چرا سر سجاده قاطی خلوت خدا شدی ،سهم تنهاییشو گرفتی...

وقتی کز می کنی گوشه حیاط خلوت شب که صدای جیغ هوارو بشنوی...

وقتی تو سرت سوال می شه که چرا ماه که بیافته تو کاسه نگاهت دلت واسه آسمونی ها تنگ می شه...

 

      بـ ـهــ ــتره ســ ـکوت کنـ ـی!

 

 غم دور از تو موندن

یه بی بال وپرم کرد

...

دلم از ابر و بارون

 به جز اسم تو نشنید

تو مهتاب شبونه

 فقط چشمام تورا دید

نشو با من غریبه

 مث نامهربونا

بلا گردون چشمات

 زمین وآسمونا

میخوام برگردم

 اما می ترسم

می ترسم بگی حرفی نداری

بگی عشقی نمونده

بری تنهام بزاری

...

تو را دیدم تو بارون

 دل دریا تو بودی

تو موج سبز سبزه

تن صحرا تو بودی

مگه می شه ندیدت

 تو مهتاب شبونه

مگه می شه نخوندت

 تو شعر عاشقونه

میخوام برگردم اما

 می ترسم.........

خوشم با خاطراتم اینو از من نگیرید!

 

سوگند ــ ازهمانجا که سهم خدا را دزدید!!

 


نوشته شده توسط سوگند- ماهشهر در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 13:33 | لینک ثابت |