جوانان اریائی
منوی وبلاگ
این پایگاه اینترنتی محل ایجاد دوستی ها و مکانی پر از صمیمیت و جوانیست....امیدوارم در کنار هم و با هم بتوانیم این دوستی ها و رفاقت ها را در عمل نیز به کار بندیم...همه ما در یک جا با هم اشتراک سلیقه داریم و ان هم انتخاب مجله وزین جوانان امروز است...امیدوارم از خواندن مطالب ما که توسط نویسندگانی از سراسر ایران عزیز می باشد، لحظات خوب و خوشی را سپری کنید.
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
جوانان امروز
عمومی
از سر دل تنگی
مدیریتی
ورزشی
مدیر وبلاگ: ذبیح - خرمشهر
رضا اولادی-قزوین
سحر- شهرضا
معصومه رحیمی- سبزوار
سوگند- ماهشهر
ارمغان زمان فشمی- تهران
مجید شجاعی- تهران
restles- ملایر
پوپک- شیراز
رویا - تهران
محسن - ابهر
نرسیس فیگو - بشرویه
دختر خورشید- تهران
سعید- اباده
علیرضا - شیراز
پیوندها
قزوین امروز
صدای و سیمای مرکز قزوین
دانشگاه بین المللی امام قزوین
سایت اطلاع رسانی استان قزوین
معلوم هنر دوست
مجهول
ارمغان زمان فشمی
دختر خورشید
نرسیس فیگو
سوگند
تو را من چشم در راهم
مجله جوانان امروز
رز قشنگ شادی....سلی
معصومه رحیمی
رویا
سحر
بر بلندای خیال ( حنانه)
ذبيح
سایه
قالب بلگفا
طراح قالب

سلام همراه عزيز....چه ميكني اين روزها؟؟در چه احوالي؟ هنوز هم مثل اون قديمها لبخند قشنگت رو به همه ارزوني ميكني؟؟؟هنوز هم با يه دنيا شور به دور و برت نگاه ميكني؟؟ ببينم تو هنوز هم زيبايي ها رو ميبيني و چشمت رو به روي هرچي بدي هست ميبندي؟؟؟ واي....نكنه يه وقتي، خدايي نكرده تو هم....؟؟؟نكنه تو هم....؟؟
نه، نه، اصلا بذار نگم....چون من بايد به يه چيزي ايمان داشته باشم: اينكه تو هميشه خوب ميموني....هميشه، شنيدي كه؟؟؟
اين روزا هم از اون روزاست ها.....از اون روزهايي كه من دوباره مست ميشم....مثل تو....مثل بقيه....و ما چقدر اين جور مواقع به هم شبيه ميشيم.....و چه عالمي داره شبيه تو بودن....ميدونستي؟؟؟؟
نازنين من، بهار دوباره آمد....بر اين باورم كه وقتي بهار ميرسد هيچ زمستاني تاب ماندن ندارد....بهار كه ميرسد زمستان همچون يك تبعيدي، چاره اي جز رفتن ندارد....بهار هيچ جايي درون خود براي سرما و يخزدگي و خمودي و كسالت باري زمستان ندارد...و بهار آنچنان با قدرت تمام رونمايي ميكند كه زمستان با همه ي عظمتش كم مي آورد و بار و بنديل ميبندد تا يك سال ديگر....
اصلا اعتقاد ندارم به اينكه به تقويم ها نميتوان اعتماد كرد و هيچ بهاري اگر دل تو بهاري نباشد معنا ندارد و اين روزها بهار هم ديگر بهار نيست.....نازنين، من به اين حرفها اعتقاد ندارم!!! بهار كه بيايد دل تو هم خواه ناخواه بهاري ميشود....غم و غصه هاي دل تو هم با آمدن بهار، مثل زمستان مجبور ميشوند رخت بربندند....غم و غصه ها ميروند....و تا زماني كه تو به انها اجازه ي ورود ندهي ديگر حق آمدن ندارند....
هركجا كه هستي، همين الان دريچه اي به بيرون باز كن....حتي اگر اين در رو به شهري آلوده و سر و صداهايي وحشتناك باز ميشود ولي تو اين كار را بكن....آنوقت خواهي ديد كه اينبار آسمان آبي تز از هميشه است..با وجود همه ي دودي كه شايد باشد ولي آبي تر بودن ان را حس ميكني....
همراه عزيزم....بيا براي يكبار هم كه شده، فقط براي همين يك بار، به خاطر من، يا شايد هم به خاطر خودت، به جاي دامن زدن به حرفهاي نوميد كننده و تقويت ياس در دلت، در را به روي زيبايي باز كن....فقط زيبايي...بيا باور كن كه اين بهار فقط به خاطر تو آمده است...به خاطر تو كه وجودت سرشار از بهار است....بيا و همين يك بار را باور كن كه خورشيد، همين امروز به خاطر تو طلوع كرد...فقط به خاطر تو...و با اين حس زيبا روزت را قشنگ كن....
بگذار زمستان قلب تو هم چاره اي جز ترك آشيانه اش نداشته باشد.....نازنينم، به حرمت تمامي روزهاي قشنگي كه داشته اي از همين لحظه تو هم بهاري شو....
پ.ن: من اينجا رو خيلي دوست دارم....فكر ميكنم محيط آروم و خوبي ميتونه باشه....اگر همه براي به وجود آوردن همچنين جوي كمك كنيم....
پ.ن: سال نو بر همه ي شما عزيزان مبارك....
نوشته شده توسط دختر خورشید- تهران در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 11:31 | لینک ثابت |
خاطرات قشنگ
خاطرات قشنگ من
به دلیل سفرهای زیادی که به همراه تیممون به شهرهای مختلف داشتم خاطرات زیادی هم بالطبع از این سفرها دارم که تعریف کردنش در اینجا خالی از لطف نیست گرچه همچین پر لطفم نیست اما خوب دیگه اگر نظری درباه این خاطرات داشتید حتما نظر بدید
سال هشتاد و چهار برای انجام یک مسابقه رفته بودیم کرمان و بعد از انجام بازی وارد رختکن که شدیم و رفتیم سر ساکهامون تا لباسامونو عوض کنیم دیدیم همه ساکها کوچولو کوچولو سوراخ شدند بعد یکی از بچه ها گفت اینجا رو نوشته چون شما ها بچه قزوین بودید و و از سوراخ و موراخ این جور چیزا خوشتون میومد ساکهاتونو با فندک سوراخ کردیم تا حالشو ببرید بد بدختی ساکهای جدیدمون هم بود که یک دو هفته پیش از باشگاه بهمون داده بودند تو رختکن هم ناراحت بودیم که کیفامون رو سوراخ سوراخ کردند و هم کلی خندیدیم به خاطر نامه سال بعد که به همراه یه تیم دیگه رفتم کرمان ساکمو قایم کردم یه جایی اون زیر و میرا تا دوباره تا دوباره سوراخ سوراخش نکنند
پارسال که رفته بودیم تبریزصبح با چند تا از بچه ها از هتل زدیم بیرون تا بریم یه کم تو سطح شهر ساعت دو تمرین روز قبل از بازی داشتیم همین طور گشتیم و گشتیم تا ساعت حول و حوش یک شد بعد یه ماشین دربست گرفتیم تا ما رو ببره تا هتل و با بچه های دیگه و تیم بریم تو ورزشگاهی که بازی داشتیم تمرین کنیم وسط راه راننده ماشین با یه موتور تصادف کرد و ما پیاده شدیم تا موتوریه رو ببره بیمارستان بعد دوباره ی ماشین دربست دیگه گرفتیم که اونم تو ترافیک گیر کرد و ما ساعت دو به جای اینکه بریم سر تمرین تازه رسیده بودیم به هتل زودی ساکهامونو برداشتیم و از نگهبان هتل درخواست کردیم به یه آژانس زنگ بزنه و ما رو ببره ورزشگاه و آژانس اومد و ما رو برد یه جایی خارج از شهرو گفت اینم ورزشگاه ما گفتیم کو ورزشگاه اونم با اشاره به سمت چپمون گفت اینا ها ورزشگاه یادگارامام بعد ما گفتیم ما ورزشگاه پتروشیمی تمرین داریم اینجا کجاست ما رو آوردی بعد گفت من نمیدونم ورزشگاه پتروشیمی کجاست گفت تازه نگهبان هتل خودش گفتش بیارمتون اینجا ما هم زنگ میزدیم به همراه بچه های تیم چون همه تمرین شروع کرده بودند موبایلاشون رو هم تو ساکشون تو رختکن بود بعد زنگ زدیم هتل و ب هزار زورم بلا آدرس ورزشگاه پتروشیمی رو گرفتیم و به راننده آژانس گفتیم سریعا خودتو به این محل برسون وقتی که ما به ورزشگا ه پتروشیمی رسیدیم مثل سربازهایی که برگ مرخصیشون رو گم کرده بودند یا دیرتر از موعد مقرر اومده بودند شده بودیم همین که رسیدیم داخل محوطه یک از مربیان اومده جلو و گفت معلومه کجایید شما ها ما هم توضیح دادایم بهش و بعد اونم رفتم طرف سرمربی تیم و یه چیزایی بهش گفت و بعد سرمربیمون اشاره کرد که برید و کنار زمین بشینید و تا آخر تمرین نذاشت ما تمرین کنیم و روز بعد هم هیچ کدوم از ماها تو ترکیب قرار نگرفتیم و تازه وقتی برگشتیم جریمه هم شدیم از اون موقع به بعد هر شهری که میرفتم از ترسم تا موقع تمرین تو هتل یا خوابگاه میموندم و از گشت و گذارو دیدن اون شهر خودمو محروم کردم
بازم سال هشتاد و چهار بود که رفته بودیم کرمانشاه و و اول شب با چند از بچه های تیم از هتل اومدیم بیرون که یه کم پیاده روی کنیم ماه رمضون بود و ساعتی بعد از افطار و خیابونا خیلی خلوت بودند سر یه کوچه چند نفر نشسته بودند که ما وقتی میخواستیم رد بشیم بر وبر ما رو نیگاه میکردند و یکی از بچه های تیم گفت چیه ادم ندید و طرف بلند شد بره طرف هم تیزم ما که نذاشتیم و دوستای اون طرف هم بلند شدند و یکی از اونا سوت زد و با زبون کردی و یا لری نمیدونم به دوستاشون و بچه محلشون که داخل کوچه بودند اشاره کرد بیاند نمیدونم اونایی که تو کوچه بودند چه جوری فهمیده بودند میخواد دعوا بشه دیدم چند نفر دیوانه وار و آی نفس کشان با چوب و قمه و چاقو سنگ دارند میدوند طرف ما هم دو تا پا قرض داشتیم دو تا هم قرض کردیم و الفرارخوشبختانه چون هممون ورزشکار و فوتبالیست بودیم خیلی زود از چنگشون در رفتیم و اونا به ما نرسیدند وگرنه معلوم نبود چیکارمون میکردند البته کرمانشاهیا به جز اونایی که به ما حمله کردند خیلی آدمای بامرامی بودند و اون مورد استثنا بود و با لقب برار و برادر ما رو خطاب میکردند
بازم سال هشتاد و چهار بود که رفته بودیم یزد روز دوشنبه بود و من میخواستم مجله رو بگیرم اما هیچ کجا کیوسکی پیدا نکردم بعد از نگهبان هتل پرسیدم اینطرفا کیوسک مطبوعاتی نیست اونم گفت نه منم اون موقع ها به مجل خیلی اعتیاد داشتم و گفتم هر طور شده باید مجله رو بگیرم چون بعدش دیگه میرفتم قزوین تموم شده بود و گفتم به درک یه آژانس بگیرم و بهش بگم منو تا یه کیوسک مطبوعاتی ببره مجله رو بگیرم و برگردم آقا ما آزانسو گرفتیم و از این سر شهر رفتیم اون سر شهر و آقای با مزه راننده تاکسی از اون پیرمردای با حال یزدی بود با اون لهجه یزدی بیشتر حرفاشو حالیم نمیشد از بس تند حرف میزد به من میگفت بچه خوشگل تهرون حتی تو قزوینی پیرمداش این طور بهم نگفته بودند بچه خوشگل بابا این یزدی ها که زدند رو دست قزوینیها خلاصه این پیرمده ما رو برد دو سه تا کیوسک که هیچ کدومشون جوانان نداشتند و ما بهش گفتیم زد دیگه کیوسک مطبوعاتی نیست اینجا نداشت اونم گفت من همینا رو بلدم تاز راننده آژانس بود وای به حال اینکه راننده عادی بود خلاصه ما برگشتیم و پول الکی آژانس رو دادیم که هیچ مجله رو هم نگرفتیم من فقط تعجب میکنم شهر به اون بزرگی چرا فقط سه چهار تا کیوسک داشت به گفته راننده آژانس که میگفت دیگه فکر نکنم کیوسکی باشه یعنی یزدی ها اصلا مطبوعات مطالعه نمیکنند این همش برام شده بود سوال و هنوز هم هست البته شاید الان دیگه کیوسک مطبوعاتی اوننجا زیاد شده باشه اینو میگم چون کل شهر رو که گشتیم فقط همون سه چهار تا کیوسک رو دیدم
امسال رفته بودیم رشت قبلش من یه دست شلوار لی سفید و پیرهن سفید و کتانی اسپرت سفید کلا خودمو سفید ست کرده بودم البته اینم بگم این سفر رو به همراه دوستانم رفته بودم نه تیم آقا مارفتیم و یه جایی اطراف رشت توی یه جای با صفا چادر زدیم و بعد از نهار میخواستیم بریم لاهیجان و چادر رو جمع کردیم و جمع و جورشدیم که بریم هوا بارونی بود و من وقتی داشتم میفرتم طرف خیابون که سوار ماشین بشیم پام رو گلا لیز خورد و با همون لباسها ی کاملا سفید ولو شدم تو گل خیس و وقتی بلند شدم دوستام میگفتند شبیه الونگ الونگ شدی و من به زمین و زمان لعنت میفرستادم و اونام داشتند میخندیدند لباس اضافی هم نبرده بودم و با همون لباسا تا لاهیجان رفتیم واونجا لباسامو شستم و یه سرمای قشنگ هم خوردم تو اون هوای بهاری باور کنید من دست و پا چلفتی نیستم و هر کس دیگه ای هم بود شاد اونجا لیز میخورد
خوب تا همینجاش بسه شاید به نظر شما زیاد جالب نبودند و در واقع مسخره بودند اما اگر خوشتون اومد بگید تا سری دوم خاطراتم رو از سفرام در آپ بعدی بگم اینم بگم که نوشته های اینجا رو از دفتر خاطرات شخصیم که هر سفری که برم با خودم میبرمش نوشتم امیدوارم خوشتون اومده باشه اگرم نیومده از بد سلقیگی خودتونه
نوشته شده توسط رضا اولادی-قزوین در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 11:31 | لینک ثابت |
