تبليغاتX
جوانان اریائی

جوانان اریائی

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

این پایگاه اینترنتی محل ایجاد دوستی ها و مکانی پر از صمیمیت و جوانیست....امیدوارم در کنار هم و با هم بتوانیم این دوستی ها و رفاقت ها را در عمل نیز به کار بندیم...همه ما در یک جا با هم اشتراک سلیقه داریم و ان هم انتخاب مجله وزین جوانان امروز است...امیدوارم از خواندن مطالب ما که توسط نویسندگانی از سراسر ایران عزیز می باشد، لحظات خوب و خوشی را سپری کنید.

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
آرشیو موضوعی
جوانان امروز
عمومی
از سر دل تنگی
مدیریتی
ورزشی

نویسندگان
مدیر وبلاگ: ذبیح - خرمشهر
رضا اولادی-قزوین
سحر- شهرضا
معصومه رحیمی- سبزوار
سوگند- ماهشهر
ارمغان زمان فشمی- تهران
مجید شجاعی- تهران
restles- ملایر
پوپک- شیراز
رویا - تهران
محسن - ابهر
نرسیس فیگو - بشرویه
دختر خورشید- تهران
سعید- اباده
علیرضا - شیراز

پیوندها
قزوین امروز
صدای و سیمای مرکز قزوین
دانشگاه بین المللی امام قزوین
سایت اطلاع رسانی استان قزوین
معلوم هنر دوست
مجهول
ارمغان زمان فشمی
دختر خورشید
نرسیس فیگو
سوگند
تو را من چشم در راهم
مجله جوانان امروز
رز قشنگ شادی....سلی
معصومه رحیمی
رویا
سحر
بر بلندای خیال ( حنانه)
ذبيح
سایه
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

ما و دنیای سایه ها

داشتم به این فکر میکردم که گاهی وقتا چقدر خوبه چیزایی رو که دوس نداریم هم ببینیم.

اطراف ما هزاران و هزاران سایه ی رهگذر وجود داره که این سایه ها دارن نفس میکشن زندگی میکنن، ادامه میدن. اما ما شاید صدتا از همین هزار تارو ببینیم . چیزایی که چشامون میخواد ببینه چیزایی که گوشامون میخواد بشنوه چیزایی که دلمون میخواد. فهمیدن سایه های بهتر از نظر خودمون به خاطر خودمون!

چه خوب میشد اگه همه ی این رهگذرا رو میدیدیم. چه خوب میشد اگه همه ی این سایه ها رو لمس میکردیم. آدما گاهی وقتام مجبورن چیزایی رو ببینن که دوس ندارن و اونوقت دست میزنن به خراب کردنش. چون نمیخوان که باشه. میخوان فراموشش کنن میخوان نابودش کنن. اما به این فکر نمیکنن که اونا تنها...یه سایه ن وسایه های دیگه هم وجود دارن. آدما.. لحظه ها..ثانیه ها...زندگی..همه و همه ی سایه ها...! و این سایه ها همیشه ادامه دارن...همیشه...و دارن جلو میرن. چه خوب میشد اگه با دستامون جلوی چشامو ن رو نمی بستیم..گوشامون رو کر نمیکردیم... اونوقت چقدرخوب میشد نفس کشید. چه بخوایم چه نخوایم این سایه ها وجود دارن. چقدرخوب میشد وقتی جلو آینه وایمیسیم تنها خودمون رو نبینیم بلکه اونی که اون تو داره نفس میکشه و زندگی میکنه رو هم ببینیم.

چه بخوایم چه نخوایم این سایه ها هستن همیشه و همیشه.  کاش به این فکر بکنیم که...اونام حق ادامه دارن حق نفس کشیدن حق زندگی. نه زندگی مارو، نه....هرجور زندگی که براشون ساخته شده هر جور زندگی که براشون معنی شده...  هرجوری که دلشون میخواد و حقشونه....  ما اگه نمیتونیم به زندگیشون معنی بدیم چرا باید زندگیشون رو از معنی کردن بندازیم؟!

دارم به این فکر میکنم که تو تموم این سالا چقدرتونستم این سایه ها رو تشخیص بدم؟ چقدر تونستم ببینمشون...چند تا ازاین سایه هارولمس کردم؟! چقدر بهشون اهمیت دادم و چقدر ازشون نترسیدم و ازشون دورنشدم به خاطر خودم!

تا حالا شده به یکی از این سایه ها نزدیک بشیم یکی از این سایه ها رو ببینیم فقط به خاطر خودش؟! تا حالا شده اونور خطای قرمز رو هم ببینیم؟! خطای قرمزی که خودمون نقاشیشون کردیم...

اصلا تا حالا شده سایه ای رو نه به خاطر خودمون،که به خاطر خودش و سایه های دیگه بخوایم ببینیم و لمس کنیم؟!               

 

       تو با مني

                          هر جا برم

P*SH                                             

 

 

 

 


نوشته شده توسط پوپک- شیراز در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 0:14 | لینک ثابت |


برای اولین دیدار...

 

                منو از من نگیرید!  

  

وقتی توی یه چار دیواری نشستی که حتی کسی نیست اهن اهن کنه،در بزنه بیاد تو...

وقتی دلت تنگ می شه و فکر می کنی نجیب بودن چه سخته ولی حرفشو زدن چه آسون...

وقتی توی خلوتت اجازه داری فقط انتظارو بوس کنی...

وقتی منتظری اما جای صدا سراب یک سلام آشنا لحظه هاتو پاره می کنه...

وقتی احساست بهت دروغ می گه و عشقو تو وجودت مچاله می کنه...

وقتی دندون عقل خودکارت از زخم بی صدایی عفونت می کنه...حرفهای دلت آسم می گیرن... وبهت می گن از کدوم "کـُره"خاطره داری؟!...

وقتی واسه حلول آرزوها هم ،به تقدیر زیر میزی می دن و تو دوست داری بی آرزو بمیری!...

وقتی به سرنوشت رو نمی دی و شبنوشت می شه تقدیرت...

وقتی تو شمردن خوشی ها هم پشه می زنه نیشت!...

وقتی برای شنیدن ترانه ها گلوت خس خس می کنه!...

وقتی تو واخور اتاقت دلت از درد زمونه می گیره و دیوار به رسم همدردی رو شونه ت خم می شه  و تو بدتر غصه ت می گیره....

وقتی کولیان چادر نشین قبیله سیاه چشمات آواره حرفهایی می شن که معنی هیچ نگاهی رو نمی فهمه...

وقتی دلت از شرم گفتن سه تا حرف  عرق می کنه...گال می زنه...

وقتی بی تفاوت به گلدونا آب می دی...

وقتی از شیارهای پنجره می خوای که دستاتو بگیرن ونمی شه...

وقتی شبا تو آسمون پرسه می زنی و می دونی هیشکی ستاره ت نمی شه...

وقتی دور دلت قفس می افته...بهت می گن "فرشته ها اسیر مهربونین" وتو از این حرف زود دلت پیر می شه!...

وقتی تو آینه کنار بینی ت جوش می بینی و حرص به سیم اون قفس زنجیر می شه...

وقتی عادت نداری شنیده ها رو ننویسی و پاره نکنی!...

وقتی می بینی بی اختیار مسلسل واژه شلیک می کنه فکر و داخلت رو...

وقتی گریه ت می گیره چرا سر سجاده قاطی خلوت خدا شدی ،سهم تنهاییشو گرفتی...

وقتی کز می کنی گوشه حیاط خلوت شب که صدای جیغ هوارو بشنوی...

وقتی تو سرت سوال می شه که چرا ماه که بیافته تو کاسه نگاهت دلت واسه آسمونی ها تنگ می شه...

 

      بـ ـهــ ــتره ســ ـکوت کنـ ـی!

 

 غم دور از تو موندن

یه بی بال وپرم کرد

...

دلم از ابر و بارون

 به جز اسم تو نشنید

تو مهتاب شبونه

 فقط چشمام تورا دید

نشو با من غریبه

 مث نامهربونا

بلا گردون چشمات

 زمین وآسمونا

میخوام برگردم

 اما می ترسم

می ترسم بگی حرفی نداری

بگی عشقی نمونده

بری تنهام بزاری

...

تو را دیدم تو بارون

 دل دریا تو بودی

تو موج سبز سبزه

تن صحرا تو بودی

مگه می شه ندیدت

 تو مهتاب شبونه

مگه می شه نخوندت

 تو شعر عاشقونه

میخوام برگردم اما

 می ترسم.........

خوشم با خاطراتم اینو از من نگیرید!

 

سوگند ــ ازهمانجا که سهم خدا را دزدید!!

 


نوشته شده توسط سوگند- ماهشهر در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 13:33 | لینک ثابت |