تبليغاتX
جوانان اریائی - برای سومین دیدار، بعد از سلام چی بگم؟

جوانان اریائی

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

این پایگاه اینترنتی محل ایجاد دوستی ها و مکانی پر از صمیمیت و جوانیست....امیدوارم در کنار هم و با هم بتوانیم این دوستی ها و رفاقت ها را در عمل نیز به کار بندیم...همه ما در یک جا با هم اشتراک سلیقه داریم و ان هم انتخاب مجله وزین جوانان امروز است...امیدوارم از خواندن مطالب ما که توسط نویسندگانی از سراسر ایران عزیز می باشد، لحظات خوب و خوشی را سپری کنید.

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
آرشیو موضوعی
جوانان امروز
عمومی
از سر دل تنگی
مدیریتی
ورزشی

نویسندگان
مدیر وبلاگ: ذبیح - خرمشهر
رضا اولادی-قزوین
سحر- شهرضا
معصومه رحیمی- سبزوار
سوگند- ماهشهر
ارمغان زمان فشمی- تهران
مجید شجاعی- تهران
restles- ملایر
پوپک- شیراز
رویا - تهران
محسن - ابهر
نرسیس فیگو - بشرویه
دختر خورشید- تهران
سعید- اباده
علیرضا - شیراز

پیوندها
قزوین امروز
صدای و سیمای مرکز قزوین
دانشگاه بین المللی امام قزوین
سایت اطلاع رسانی استان قزوین
معلوم هنر دوست
مجهول
ارمغان زمان فشمی
دختر خورشید
نرسیس فیگو
سوگند
تو را من چشم در راهم
مجله جوانان امروز
رز قشنگ شادی....سلی
معصومه رحیمی
رویا
سحر
بر بلندای خیال ( حنانه)
ذبيح
سایه
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

برای سومین دیدار، بعد از سلام چی بگم؟

       جـ ـشـ ـن قـ ـرتــ ـی!

مهم نیست که کجام و چطوری دارم می نویسم مگه نه؟ پس می رم سراغ مجله.وقتی درباره سپندارمذگان خوندم خیلی خوشحال شدم .هم گزارش ارمغان.و هم جواب بچه هایی که شرکت داشتند.

پریروز با یکی از همکلاسیهای دانشگاه قرارددر!داشتم.تو ترمینال منتظرش بودیم هم من و هم متصدی باجه بلیط و هم راننده!...ولی خانم تخلف کرد و جای هشت صبح ،هشت وبیست دقیقه زنگ زد که من دم در ترمینالم. و همون لحظه اون آقای متصدی، سالن رو گذاشته بود رو سرش؛همینطور فامیلیمو داد می زد که برم سوار شم،ساعت حرکته.رفتم آروم بهش گفتم دندون رو جگر بذارین .اگه می شه یه چند دیقه صبرکنین تا دوستم بیادش.مثلاً گفت باشه.اما تا من رفتم بیرون که فروغو پیدا کنم جلو جفت چشمم ماشینه رفتش!!

حالا ربط این صحبتها به ولنتاین و عشق و اسپندارمذ چیه؟می گم. فروغ که اومد یه جعبه خوشگل دستش دیدم. این دوستمون دختر باذوقیه که روز قبلش هم ازتلویزیون شبکه خودی،اونو با لباس محلی دیده بودم که کاپهای قهرمانی و الواح تقدیر،به بانوان قهرمان پتروشیمی های ماهشهر میداد. بچه خفنی که با آرایش جدیدش برای یک لحظه کپ کردم!بیچاره تند راه می رفت و من با کفش پاشنه میخی آروم دنبالش کشیده می شدم.داد زد"نگهش داشتی؟" گفتم "آره"

"پس زود باش حالا می ره"

"نه بابا ما اولین نفریم"

ایستاد و نگام کرد که مگه تازه نگفتی داره میره زود خودتو برسون؟!

"آره، اون یکی که پیش پات رفت؛ برای ساعت ده و نیم منتظر می شیم دیگه!!"

همون زمان انتظار موقعیتی پیش آورد که درباره ولنتاین و سپندار گپ بزنیم. اون جعبه نازتو دستش پر بود از قلب و هدیه برای کسی که دوست پسر دوستش بود و تمام این کارهای زیبا رو فروغ براش درست کرده بود.

گفتم" ولنتاین که گذشت"

"اما ما با ولنتاین حال نمی کنیم. ایرانی یم و هر سال توسپندار جشن می گیریم"

خیلی از حرفش خوشم اومد و تعجب کردم.گفتم حرفهات ضد و نقیضه.یه بار می گی تنها ملاک ازدواجت کسیه که اقامتت تو یه کشور اروپایی رو اوکی کنه و حالا...

بلند خندید که خیلی ها اینو می گن.اما من ایرانی ام و هرجای دنیا که باشم فرهنگمو حفظ می کنم. اگه عشق رفتن به خارج دارم به این معنی نیست که از وطنم بدم میاد فقط بابام می گه محاله تنها بذارم بری اون ور آب!منم دوست دارم آدمهایی که از تلویزیونها و شبکه ها می بینم رو از نزدیک ببینم.حرف زدنشون.زندگی کردنشون...با اصالت خودم نه با خودفروشی فرهنگ اصیلمون...

داشتیم پفک می خوردیم و حرف می زدیم ؛ دوتا سرباز بیچاره که دست یکیشون به کیف قاپی که تازه از دادگاه برمی گشت،بند شده بود،اومدند روبروم نشستن. دزد نگو بلا بگو!اونقدر ورجه وورجه می کرد که دست اون سرباز فقط بالا و پایین می شد.رفیق دیگه از جاش بلند شد و با التماس و خواهش تکرار کنان گفت"تورو هرکی دوست داری آروم بگیر.خداشاهده برامون مسئولیت داره. بشین سرجات تا مارو نفرستاده ن حلفدونی به جات!"

سالن خلوت شده بود و حوصله مادوتا هم سرریز.بلند شدیم گشتی بزنیم که بلیط فروشه گفت دیر نکنین اینم بره جا بمونین!

                                                            ***

قبول دارین می شه هر لحظه ولنتاین داشت؟ حتی مهم نیست شخص مقابلت هم کی باشه.میشه هدیه اسپندار رو هم قلب درست نکرد و همونجور که سابق بر این تو جشن سالانه ازدواج جمشید هم رسم بود، گل هدیه داد. واز محبت خارها گل می شوند را باور کرد.کافی نیست تصورکنیم یک مرد بانیّـتی! به زن هدیه بدهد "فقط"، یا یک زن به مرد ،یا دو همجنس به هم، کلامی،پیامی ،قلبی بدهند،بلکه فکرها را بشوییم که قرار است در روزی یک حس بدرخشد و شهابی ازعاطفه هبوط کند توی چشمهایی که شاید حتی اول بار دیده می شوند،یا مال غریبه ای باشد که تا ابد غریبه بماند.قدرهم را دانستن و سمبلی را در یک روز نشان عالم دادن...اینها همه پیام اسپندارگان است.

ناراحت نیستم کسانی که برام پیغام بنام ولنتاین دادند و اسپندارمذ فراموش شد و انتظارم تا الان طولانی؛که خوشحالم پیشاپیش در روز ولنتاین سپندارمذگان مقدمه چینی شد که یاد "دوست داشتن " بیافتم و اسپندارامسال با گزارش ارمغان شکوه دوره هخا را در دلم زنده کند!

ولنتاین یا به طعنه نمکین استادمون"جشن قرتی!!" تلنگریست برای دوختن عدد29 بهمن تقویم دل به سه حرف از احساس، و تن کردن پیرهنی از شوق پاک با زر بفت انتظاری که شاید برای کسی که بابا نداره،مامان نداره...عزیزش کنارش نیست که بهش هدیه بده کشنده است.

                                                          ***

وقتی می رفتیم به فروغ گفتم"بازم پفک می خوری؟"

گفت"نه،اینقدر که چیپس و شوکلات خوردیم دارم می ترکم"

بسته پفک رو برداشتم رفتم طرف سربازها و بهشون تعارف کردم.برق چشمای اون جوون پر ازشرم بود(اوه!) و...توی خاطرم موند.همانطور که شاید روزی اوهم به یاد بیاره دختری در شهر محل خدمتش ،روز بیست و نهم بهمن هشتاد و شش به او پفک تعارف کرده بود!

سوگند ـ ماهشهر

 


نوشته شده توسط سوگند- ماهشهر در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 11:11 | لینک ثابت |